صبح، نه از طلوعِ آفتاب نھ از آواز گنجشکها
نه، از روشنایـے شهر و نه از صدایِ نماز پدر،
صبح، از صبح بخیر تو آغاز میشود و با
لبخندت ادامه می یابد . نباشی، شبی
سراسیمه ام که در انتظار صبح پرپر
می زند .
وقتی شب در گیسوان تو خلاصه شده
نوازش کردنت آرزویِ مشترکـے میشود
میانِ من و ماهـ . .
میپرسـے صبحِ بھشت یعنی چھ ،
و من میگویمـ ؛ موسیقیِ صدایت
آرزوییست کہ صبحها نوازشم کند
و آفتاب نگاهت خواب را از من بِرباید
واینگونھ است صبحهایِ بهشت !
کل ماهو جمیل، الناس یریدون کسره
انت جمیلھ و انا اخاف . .
هر آنچہ که زیباست را مردم میخواهند
بشکنند، تو زیبایـے و من میترسمـ .
اگر مرگ بہ سراغم آمد، و هنوز همدیگر
را ندیدھ بودیم، فراموش نکن که من
خیلی دیدنت را آرزو میکردم . .
هرگز بامن کهـ دوستت دارم قهر نباش !
باران بیابر نمیبارد، و ماه بیخورشید
نمیتابد ، و این منم کھ بیتو بودن را
نمیتوانم .
میگن زندگی همیشه سختترین جنگهاش
رو تقدیمِ قویترین سربازهاش میکنه، ولـے
من دلم نمیخواست یک سرباز قوی باشم !
دلم میخواست یک گلفروشِ عاشق باشم
سر کوچهای کھ تو توش زندگـے میکنی :)
هوای بیتو بودن سرد است، ناگهانی بیا
غافلگیرم کن، مگذار با چشم بھ راهـے و
درد بگذرد این زمستان . .