میپرسـے صبحِ بھشت یعنی چھ ،
و من میگویمـ ؛ موسیقیِ صدایت
آرزوییست کہ صبحها نوازشم کند
و آفتاب نگاهت خواب را از من بِرباید
واینگونھ است صبحهایِ بهشت !
کل ماهو جمیل، الناس یریدون کسره
انت جمیلھ و انا اخاف . .
هر آنچہ که زیباست را مردم میخواهند
بشکنند، تو زیبایـے و من میترسمـ .
اگر مرگ بہ سراغم آمد، و هنوز همدیگر
را ندیدھ بودیم، فراموش نکن که من
خیلی دیدنت را آرزو میکردم . .
هرگز بامن کهـ دوستت دارم قهر نباش !
باران بیابر نمیبارد، و ماه بیخورشید
نمیتابد ، و این منم کھ بیتو بودن را
نمیتوانم .
میگن زندگی همیشه سختترین جنگهاش
رو تقدیمِ قویترین سربازهاش میکنه، ولـے
من دلم نمیخواست یک سرباز قوی باشم !
دلم میخواست یک گلفروشِ عاشق باشم
سر کوچهای کھ تو توش زندگـے میکنی :)
هوای بیتو بودن سرد است، ناگهانی بیا
غافلگیرم کن، مگذار با چشم بھ راهـے و
درد بگذرد این زمستان . .
تنهایی آرام و بیصدا در روحت رخنه
میکند، بیآنکھ کسی بفهمد، حتی خود
آن کسی کہ به تنهاییات کشانده استـ :)
همه می دانند؛ من سال هاست چشم به راه
کسی سرم به کار کلمات خودم گرم است !
تو را بھ اسم آب؛ تو را به روح روشنِ دریا
به دیدنم بیا، مقابلم بنشین بگذار آفتاب از
کنار چشمهای کهن سال من بگذرد. من به یک
نفر، از فهم اعتماد محتاجم . من از این همهـ
نگفتنِ بیتو خسته ام، خرابم، ویرانم . .