در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی گرچه میدانی که
نیست :))
میروم شاید فراموشت کنم؛ با فراموشی
هم آغوشت کنم ..
میروم از رفتن دل شاد باش از عذاب
دیدنم آزاد باش :) گر چه تو تنهاتر از
من میروی؛ آرزو دارم شبی عاشق شوی
آرزو دارم بفهمی درد را ؛
تلخی برخوردهای سرد را ..!
هرگاه فکرت را از سر بیرون کنم
من بادغل .. قلبمپریشان میشود؛ هر
لحظه میکاود مرا :)
تو رفتی قدرت پرواز از بال و پرم رفت ..
تو رفتی سیلِاشکی تازه بر چشم ترم رفت.
کسی حال من ویرانه را هرگز نمیفهمد
خودم با چشمِخود دیدم که نیمِدیگرمرفت!
داشتم چتای قدیمیمو با یه شخص
میخوندم اونجا فهمیدم که آدما چقدر
میتونن عوض بشن ..