نمیدونم ولی دلم پره؛ دلم کدره؛ دلم
تنگه؛ دلم آشوبه؛ دلم خیلی چیزای
سنگینی توشه ..
یه دیالوگ هست ك میگه دوست داشتنت
به اندازه کافی دردناکه؛ پس کاری نکن
ازت متنفر شم..
190 فوریھ ___ سال 1989 •
دستِ پسر را بالا آورد، و بوسهاۍ آروم
رویِ اون دست زخمی کاشت، همون
لحظه آرزو کرد؛ کاش بوسهها میتوانستن
سبز بشن، رشد کنن، و تاریکی زخمها
رو بپوشونن.
سکوت نکن، زمزمه کن گاهی، قدم بزن
در کوچههایِ زندگی، و گاهی آرام پرواز
کن، این آبی بیکران مال تو نباشد پس
مالِ کی باشد ؟
من فکر میکنم پشتِ همه تاریکیها
شفافیتِ شیری رنگ حیات است، این راز
را من از حفره مهتاب و روزنه ستارهها
دریافتم .
خودت را ببخش، براي تمام کوتاهيهایي ك
نباید در حق خودت میکردی، اما.انجام دادي.
برای تمام لحظاتي ك بابت موضوعات
کوچیك و پوچ عصباني شدي و اعضای بدنت
رو اذیت کردي .
براي تمام حرفهای ناسزایي ك به خودت
گفتي؛ براي تمام بیخوابيهایي ك بخاطر
انسانهای بیهوده زندگیت کشیدي .
خودت را ببخش، این نقطه شروع زندگيِ
جدید است .
کوه؛ با نخستین سنگها آغاز میشود.
انسان با نخستین درد، من با نخستین
نگاهِ تو آغاز شدم.