بہ قولِ آن رفیقمان کھ میگفت؛ حرفهایی
کھ در دلم هست که حاضرم فقط بھ کسی
بگویمشان کھ فردا قرار است بمیرد (:
عشق، اتفاقـےست کھ میافتد، گاهۍ پرشتاب
مثلِ گلولہای ناغافل، گاهـے ارام مثلِ نشت گاز
در شبی زمستانی .. در هر حال، عشق اتفاق
کشندھایست کهـ میافتد .
یک نفر با صدایِ بلند موسیقـے گوش میدهد
مردی مدام سیگار میکشد ؛ زنی هنگام آشپزی
ترانھای غمگین زمزمہ میکند ؛ دختری بهـ
بهانہیِ فیلم اشک میریزد ؛ پسری نیمھ شب
در خیابان پرسه میزند . همه دلتنگیم، همین !
انسان در حالِ گریھ کردن بہ دنیا میآید
و وقتـے بھ اندازه کافـے گریه کرد از دنیا
میرود . .