در آن دوری وُ بدحالـے نبودم از رُخت خالۍ، بہ
دل میدیدمت، وز جان سلامت میفرسادم (:
کسـے کھ لبخند همیشگۍ در چهرهاش وجود
دارد، میخواهد یک مشکلِ وحشتناک را
پنهان کند :)
رنج را دوست ندارم، هرگز دوست نخواهم
داشت، اما باید این را قبول کنم کہ آموزگار
خوبـے است .
ماشھ چکیده شود یا نہ ! یا گلولھ از چه
فاصلهای شلیک شود فرقۍ ندارد .. ما
آمده بودیم قبل از مردن بمیریم.
باید مکانـے باشد حتیٰ یک مکانِ خیالۍ !
تا بتوانیم بھ آنجا برویم و از نو زاده شویم
و برگردیم ..
گریھای افتاد در من بیامان، در میانِ
اشکها، پرسیدمش، خوشترین لبخند
چیست ؟ شعلهای در چشمِ تاریکش
شکفت، جوش خون در گونهاش آتش
فشاند :) گفت ؛ لبخندۍ کہ عشق
سربلند بر لب مردان نشاند، من ز جا
برخواستم و بوسیدمش .
+ ابتھاج