کیستۍ کہ من این گونة به اعتماد نامِ خود
رابا تومیگویم ، کلیدِ خانھام را در دستات
میگذارم ، نانِشادۍامرا با توقسمت میکنم
بہ کنارت مینشینم و بر زانـویِ تو این چنیـن
آرام به خواب میروم ؟
جوانۍ نکرده پیر میشویم !
گفتم ، آینده پاداشِ این مشتقتها را
خواهد داد .
گفت ، سالهایی را کہ از دستمان رفته
چہ کسۍ پس خواهد داد ؟
هیچوقت فراموش نمیکنم کھ چقدر
گذاشتند احساس تنهایی کنم وقتی که
میدانستند فقط آن ها را دارم .