خانھی دلتنگ غروبۍ خفھ بود ؛ مثل
امروز کهـ تنگ است دلم ! آری آن روز
چو میرفت کسـے، داشتـم آمدنـش را
بـاور، مـن نمیدانستم معنـے هرگـز را
تو چرا باز نگشتـے دیگر ؟
میگفتۍ باید رفت ! ماندن دیوانگیست .
چگونـہ در کالبد پرنـدهاۍ دیـگر میتوان
بود ؟ هیـچ ڪجـا کھ خانـهیِ خود آدم
نمیشود .