خانھی دلتنگ غروبۍ خفھ بود ؛ مثل
امروز کهـ تنگ است دلم ! آری آن روز
چو میرفت کسـے، داشتـم آمدنـش را
بـاور، مـن نمیدانستم معنـے هرگـز را
تو چرا باز نگشتـے دیگر ؟
میگفتۍ باید رفت ! ماندن دیوانگیست .
چگونـہ در کالبد پرنـدهاۍ دیـگر میتوان
بود ؟ هیـچ ڪجـا کھ خانـهیِ خود آدم
نمیشود .
افسردگۍ یک شوخی نیست، شما ممکن
است یک نفر را ببینید کهـ لبخند میزند
اما در حالـے که از درون مرده است !
به محبوبش نگاھ کرد ، لبانش آهسته
گفـتند : خداحافـظ ! دلـش امـا فریاد
سرداد ‹ نگذار بروم، میخواهم بمانم.