انگار یه چیزۍ گم کرده بودم ؛ هی
میگشتـم، دنبالـش میکـردم پـیداش
نمیکردم، کلافـھ میشـدم ، آخـرش
فهمیدم ای بابا ! بازم دلم تنگ شده
خبر ندارم :)
دلم میخواهد آنقدر کوچک باشم که
به قدرِ یک پرندھ باشم، پر بزنم و
بیایم پیش ِ تو .
اگر میدانستی در آن سڪوت چه
اقتداری نهفته است، برای ِ همیشه
زبان را رها میکردی :)
نزار قبانـے چقدر قشنگ گفتـ :
اگر سخن میانِ من و تو پایان
گرفـت و راھهای وصـال قطع
شدنـد و جدا و غریبهـ گشتیم
از نو با من آشنا شو .
دست خودم اگر بود دستت را میگرفتم
میبردمت جایی کهـ دست هیچکس بھ
ما نرسد، دست خودم اگر بود تا آخر عمر
دست از سرت بر نمیداشتم، دست خودم
اگر بود دست بھ دامنت میشدم که بمانۍ
و نروی، دست خودم اگر بود، دست خودم
نبود، دست تو بود کهـ دسـت به سرم ڪـرد
دست تو بود که دست پیش گرفت، دست
تو بود که همدست شد با دلتنگۍ حالا هم
دسـا روی دلـم نـگذار که خـون اسـت از
دستت :)