و این دردی است کهـ آرام آرام از سقف
آرزوهایش پایین آمد، عشق جانِ نگرفتهاش
را در خاک دفن کرد، سوخت ! و پیش از
آنکھ فرصت فریاد یابد، خاکستر شد .
روزی گفتم فقط مرگ میتواند ما
را از همدیگر جدا کند، مرگ دیر کرد
و ما از همدیگر جدا شدیم ..
برای بعضی از دردها نه میتوان گریھ
کرد نه میتوان فریاد زد، برای بعضۍ
از دردها، فقط میتوان نگاھ کرد و
شکست .
آری، جهان خلاصهاۍ است از آنچھ
در درون میگذرد، و در من جهانی است
در معرض سقوط، فریادهای در چنگال
سکوت، مدتهاست، مدتهاست کهـ
زیستن در این چارچوب را پذیرفتهام .
امشب میتوانم غمگینانهترین شعر
ها را برایت بسرایم، دوستش داشتم
و او هم گاهۍ دوستم داشت :)