هیچوقت بلد نبودم دوست داشتنم رو
از راه درست به آدما نشون بدم، همیشه
از نظر بقیه یه اعصاب خوردکنیه بزرگم
کھ با نبودنم همه چی بهتره .
همیشه میگفت، میترسم فراموشم کنی،
من بدونِ تو نمیتونم زندگی کنم آ !
میگفتم نه دیوونه، امکان نداره، ولی
خودش از همه اول، فراموشم کرد و
هنوز جسدش پیدا نشده.
بزرگ شدیم، و تاریکۍ، همان بیگانهیِ
ترسناکِ کودکی، پوشانندهیِ اشڪها و
مرحم دردهایمان شد، بزرگ شدیم و با
دردآشنا شدیم، و ازبیرحمۍدردهایمان
به آغوش شب پناھ بردیم .