تو هیچوقت نمیتونی بری یه مرده رو از
زیر قبر دربیاری و بخوایی ببینیش، پس
مطمئن باش وقتی بت میگم برام مردی
هیچ فرقـے با آدمِ زیرِ قبر نداری.
روز با کلماتِ روشن حرف میزند
عصر با کلمات مبھَم، شب امّا
سخن نمیگوید، حکم میکند.
غمت به سانِ درد استخوان میماند، نه
جراحتی، نه آماسۍ، نه دیگری میبیند ؛
نه دیگری میداند، ولی من، آخ کھ تمامِ
استخوانهایم تیر میکشد ..
به برکهها میمانۍ عزیزم، و هر
سنگ کہ زخمیات کند، در تو آرام
میشود، زخمها زیباترت کردهاند (:
نہ چشمانت آبی بود، و نه موهایت
شبیھ موجها، هنوز نفهمیدهام، دریا
که میروم یادِ تو میاُفتم.
کسـے چھ میداند چند نفر در بسترهایی
جدا از هم، یکدیگر را در آغوش گرفته و
به خواب رفتهاند ..