روز با کلماتِ روشن حرف میزند
عصر با کلمات مبھَم، شب امّا
سخن نمیگوید، حکم میکند.
غمت به سانِ درد استخوان میماند، نه
جراحتی، نه آماسۍ، نه دیگری میبیند ؛
نه دیگری میداند، ولی من، آخ کھ تمامِ
استخوانهایم تیر میکشد ..
به برکهها میمانۍ عزیزم، و هر
سنگ کہ زخمیات کند، در تو آرام
میشود، زخمها زیباترت کردهاند (:
نہ چشمانت آبی بود، و نه موهایت
شبیھ موجها، هنوز نفهمیدهام، دریا
که میروم یادِ تو میاُفتم.
کسـے چھ میداند چند نفر در بسترهایی
جدا از هم، یکدیگر را در آغوش گرفته و
به خواب رفتهاند ..