190 فوریھ ___ سال 1989 •
دستِ پسر را بالا آورد، و بوسهاۍ آروم
رویِ اون دست زخمی کاشت، همون
لحظہ آرزو کرد؛ کاش بوسهها میتوانستن
سبز بشن، رشد کنن، و تاریکـے زخمها
رو بپوشونن.
بھترین قسمت این بود، کہ پردهها را
کشیدم، و زنگِ در را با پارچہای کهنه
پوشاندم، تلفن را در یخچال گذاشتم
و سھ چهار روزِ تمام در تختِ خواب
ماندم؛ و بهتر از همه این بود که کسی
اصلا دلش برایم تنگ نشده بود ..
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀.
___
و باید به او میگفتم :
بخند، کهِ خندهیِ تو از گریه
غمانگیزتر است.
ماه و خورشید عاشق بودند، عاشقِ هم.
امّا این عشق بیدیدار بود، ماھ هر لحظه
کہ دلتنگ بود، زمین را کنار میزد، تامعشوقه
پدیدار شود، و اینگونه بود که عشق توانست،
حتـےٰ نور را از زمین سلب کند، تا عاشقان
بیدار کنند.