توتفرنگی نخست سپید بود، باغباني
قصہیِ مھر را بیان کرد، چو بشنید خون
به دلش اُفتاد و سرخ شد ..
گریھ کردن بدونِ آغوشِ تو ؟ همانندِ
بچهاۍ گمشده در شهری غریب که
دنبال آغوش آشنایی برای خالی کردن
بغضش میگردد .
.امّا این سرنوشتِ ما نبود، ژنرالِ من !
تو قول دادۍ که برمیگردی، حالا دگر در
این خانھ که با عطرِ وجودِ تو پیوند
خورده، شادی نمیتوان یافت.
دوستت داشتم، با وجودِ اینکہ تو را
به اغوش نکشیدم و تو را همیشه
نمیبینم، دوستت داشتم چون برایت
نامھ نوشتم و برایت خواندم، و
بخاطرت خندیدم و بخاطرِ تو تغییر
کردم، تو را دوست داشتم در حالي
که از من دور بودی ..
اي ظریفترین درد، که بر سمتِ چپِ
سینهام نشستۍ، اینچنین بیتفاوت
نباش، چیزی که اینجا میسوزد فانوس
نیست، قلبِ من است..
شنیدنِ نامت برایِ اولین بار به من
اثبات کرد، انسانها میتوانند صدایِ
فرشتگان را بشنوند.