من از نهایتِ شب حرف میزنم، من
از نهایتِ تاریکۍ و از نهایت شب
حرف میزنم، آگر به خانهیِ من آمدی
برایِ من اۍ مهربان، چراغ بیاور ..
دلتنگیام را به رویایِ داشتنت گره میزنم،
روزهای نبودنت را در تقویمِ خیالاتم علامت
میزنم، و متوجه حقیقت تلخ میشوم. اینکه
خورشید امروز هم زودتر غروب کرد، و
روزهایم یکۍ پس از دیگری رنگِ پایان
بیتو بودن را به خود میگیرد .
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀.
پستی که چند روز پیش آپلود کردم ! [ بیخانمان ]
17M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پستۍ که داخلِ اینستا گذاشتم .
[ چرا اوه سو جہ ]
مرا چند هجا بیشتر دوست داشته باش،
مرا کہ فکر میکنم پایانِ غمانگیزۍ
خواهم داشت ..
گاھ آدمی به خاطرِ عبور از مرحلهاۍ
چنان درد میکشد و تغییر میکند که
دیگر خودش هم نمیتواند خودش
را هم بشناسد .
چيزی از فرق سرش به سرعت پايين آمد،
از چشمهايش بيرون زد، گلويش را خراشيد
و توی دلش فرو ريخت، اين شكل طبيعۍ
چيزی بود كہ بعدها فهميد غصّھ است.
امروز از خودم پرسیدم اگه باز برگردۍ چی؟
اینبار هم با این همه دلتنگي جوابم همونہ ؟
اشك ریختم، اگہ سکوت علامتِ رضاست ..
اشک علامت چیه ؟