سلول به سلولِ تنش، غم نشسته بود .
خون تو رگاش سرد بودُ تا بن استخوان
درد داشت، باکِ ذهنش تا خرخره پر
شده بود، و چشماش خشکِ خشک بود.
اصلا از چهرهاش معلوم بود که چقدر
خستست؛ اما لامصب اون لبخندش از
یه لحظه از صورتش کم نمیشد .
جانم را میفشارم زیرِ دندانهایم،
از فرطِ این تنهایی ممتد؛ از تکرارِ
روزهایِ بیتو، مگر میشود یك نفر
جماعتۍ باشد، کہ با رفتنش تنهاتر
شوي ؟
هر موقع باران میبارد، دلم میخواهد
بکشم در آسمان، آسمان را محکم در
آغوشم بگیرم، و بگویم نبار، نبار کھ
اون زیرِ یك آسمانِ دیگر دارد نفس
میکشد ..
هی رفیق ؛
بدون چتر کنارم قدم نزن، خیسِ
دلتنگۍهایم میشوی، دنیایِ من ابریتر
از آن است کہ فکرش را میکنی .
یك جایی میرسد کہ آدم دست بھ
خودکشۍ میزند؛ نه اینکه تیغ بردارد
رگش را بزند، نہ. قیدِ احساسش را
میزند !
او نگفت دوستت دارم، امّا نامهاش
را اینگونه تمام کرد: بال تو را میبوسم
پرندهیِ من .
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز تموم شد، بازی این دوتا
خیلی خفن بود ..🙂
قلبخونین !