دیگر انتظارِ هیچچیز را نمیکشیدم، همین
باعث شد کھ هر ثانیه از عمرم را زندگۍ
کنم، من در لحظه زیستن را آموختم، بعد
از متھم شدنهای مداوم بہ کشتنِ معنایِ
لحظههایم، این جرمی بود کھ بالخرھ به
من ثابت شد .
من در حال رفتن بودم، جادهها دلتنگم کرده
بودند، کاش میدانستم از چہ فرار میکنم؛
قاصدك مرا دید؛ گفت : کجا میروی ؟ گفتم
به همان جا که همیشہ از آن خبرهای خوب
به همراه داری، گفت همینجا بمان، آنجا هم
مردمانش در انتظار خبري خوب از من
نشستهاند.
بعضۍوقتا چنان دلتنگۍ کہ گویي سالها
است در حوالیِ بیکسیهایت کسی پرسھ
نزده است؛ گاهي به خودت که میاندیشی،
افسوسِ نداشتهها چنان لالت میکند که از
یاد میبری، نداشتن، بخشـے از زندگیات
شده است ..
______________
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جانگاوك، کراشِاینروزایِکیدراما.
____ کیمیاگرارواح !
امواج مرا با خود بردھاند، در قعر سیاهۍ
شناورِ وجودم؛ سرگردانم، شبیهِ یك ماهی
فراموشکار، به دور روزمرگیام پرسه
میزنم، دیگر بہ خاطر نمیآورم که از کدام
راھ؛ روزنهیِ نور برایم پنجره ميگشود ،
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
امواج مرا با خود بردھاند، در قعر سیاهۍ شناورِ وجودم؛ سرگردانم، شبیهِ یك ماهی فراموشکار، به دور روز
_______ آسمان هنوز آبیست.
امّا من، خاطرهیِ روزهای روشن را از
یاد بردم.
‹ این همہ با هم بیگانھ، این همه با هم
دوری و بیزاري، به کجا آیا خواهیم رسید
آخر ؟ › هوشنگابتھاج، امروز درگذشت،
شاعرِ محبوبِ من(: