دردناكترین بخش ماجرا این بود کہ
ما تا بلندترین پرتگاهها رفتیم و کسۍ
نگرانمون نشد، شاید آنقدر گفتیم
خوبیم کہ باور کردند .
نگو کہ،چرا دفترِ زندگيامان خالیست ؟
ما سادھ بودیم، توقع زیادی از خودکارهایِ
بیجوهر داشتیم.
سنگـے بودم کہ گمان میکردم تنھا
دلیلِ خروشِ رود، منم، اما جریان
داشت بیمن، با دیگرِ سنگهای در
كف !
سخت در فکر بودم، سوار اتوبوس کہ
شدم، 30 سنت کرایھ دادم و گفتم:
دو نفر، پیش از آنکہ بفھمم، من تنها
هستم.
آینهـ اتاقم را با آینہ اتاقت عوض میکنی ؟
این فقط من را نشان میدهد، من میخواهم
تو را ببینم ..
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
ء این آرامش !
با حالتۍ جدی و سرشار از استیصالی که ناشئ
از تلاش در پنهان کردنِ حالِ بد، و وانمود بهـ
قدرت بود؛ گفت: تنهایي آنقدرها هم بد نیست،
انسان برای، خودش کفایت میکند !
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
با حالتۍ جدی و سرشار از استیصالی که ناشئ از تلاش در پنهان کردنِ حالِ بد، و وانمود بهـ قدرت بود؛ گفت:
همان لحظه، ولی، دیدم که گلولهۍ بزرگِ بغض
را از گلویش بہ مشقت عبور داد، او، حالش
رو بہ راھ نبود.
______________
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
~
-
گذشتهها گذشتہ، بیا فراموش کنیم کھ
دردهایمان از دایره گلیمِ صبوریمان پا
فرا نهادھ؛ بیا فراموش کنیم کهـ بغضِ
هر کدام ما؛ چقدر دیگری را غرقِ اندوه
کرده، نگران نباش خدا هنوز بیناستـ .