𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
اگر بهافکار شبیه یک دریا نگاھ کنیم، باملاحضہ بیشتری تن به خطر میدهیم، دریا غرق کنندهاي کھ از از ا
ـ ـــــــــــــــــــ
ء فکر میکنم طعم گساش تا ابد زیر دندانت
بماند و اگر هم خودت را از آن مخمصہ نجات
دهي، باز تا آخر عمراز آن سانحهحرف خواهی
زد، کھ من، روزی در وخیمترین حال ممکن
بودم و حتی، نوشتن، نجاتم نداد .
-
بیا فراموش کنیم کھ دوریم، که غصہهایمان
قدِ دریاست، کهـ روزهای زیادیست دست هم
را نگرفتیم، بیا فراموش کنـیم کھ یك و نیم
سال و اندۍست هم دیـگر را نبـوسیدیم، بیـا
فراموش کنیم که پـشت پلک هایمان دلتـنگی
موج میزند و هی بہ روی خودمان نمیآوریم،
نگران نباشتوی کوچهی ماهم روزی عروسي
خواهد شد .
سرش را بہ سوی دریا برگرداند و گفت:
حتما آرام مۍشود ؟ گفتم: حتما میشود.
گفت همهیِ دریاهای متلاطم حتماً آرام
میشوند ؟ گفتم همھیِ دریاها؛ گفت پس
چرا دریایِ زندگۍِ من آرام نمیگیرد ؟
چرا امواجِ بلند این دریا همیشہ به رویاها
و آرزوهایم میکوبد و آنها را ویران
ميکند ؟
فاصلهیِ ما تا مرگ گاهۍ فقط بھ
یك اندازه است، این یك نفر را کہ
بردارید، فقط میشماند مرگ .
آدمها بلخرھ یك روزۍ، یك جایۍ در
یك لحظہ تمام میشوند، نه که بمیرند،
جوهر احساسشان تمام میشود .
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پست جدید کهـ دیشب پست شد،
___ _ کافھمینامدانگ.
کـوشیدم بویِ تو را از سـلولهایِ پـوستم
بیرونکنم؛ پوستم کندھ شد، اما تو بیرون
نشدۍ، کوشیدم تو را بہ آخرِ دنیا تبعید کنم،
چمدان چمدانهایت را آماده کردم، برایت
بلیطِ سفر گرفتم . .
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
کـوشیدم بویِ تو را از سـلولهایِ پـوستم بیرونکنم؛ پوستم کندھ شد، اما تو بیرون نشدۍ، کوشیدم تو را بہ
ـ ــــــــــــــــــ
اما در اولین ردیفِ کشتـے برایت جا رزرو
کردم، وقتۍ کشتی حرکت کرد، اشك در
چشمانم حلقھ زد؛ تازه فھمیدم در اسکلهام
تازه فهمیدم آن کسی کہ به تبعید میرود
منم نهـ تو .
-
برایِ تو چہ بگویم ؟ بگویم زخمم آنقدر
عمیق شدھ کهـ ميتوان در آن درختۍ
کاشت ؟ بگویم غمگینم و مرگ کاری
انجام نمیدهد ؟