میدونی ، شاید دیگه عادت کردیم بہ اینکه
خوب نباشیم ؛ شایدم با خودمون میگیم :
نمیدانم راحتيِ جان است و خودمون رو
از هزارتا بدبختی و یأس و بیحوصلگی
خلاص میکنیم و یا . .
و شاید هم میدونیم و خودمون رو به
ندونستن میزنیم ، شاید براي اینکه بگیم
دل تنگِ او شده ، زیادي وقت گذشته .
و شاید میگیم خوبیم و در حالی کھ
وضعِ دلمون رو بہ قبلهس .
حتي خودمون هم نمیدونیم چمون شده
شاید هم میدونیم ولي اظهار به ندانستن
میکنیم .
یا هم شاید ما مردیمُ نمیدونیم ؟ شاید ..
مرگ اینجوریہ که تو چیزی رو از دست میدي
کہ نمیتونی بدون اون زندگی کنی و قلب تو
به طرز بدی میشکنه . .
خبر بد اینه کهـ هرگـز نمیتونی بطور کامل
با غمِ از دست دادن کسـي کھ عاشقشي کنار
بیای . و خبر خوب اینہ کهـ اون تا ابد تو
قلب شکـسـتہیِ تو زندگۍ میکنه و مهر و
موم مـیشه .
این دقیقـا مثه داشتنِ یك پای معیـوبـه ؛
هرگـز بطور کامل خوب نمیشه .
وقتي کہ هوا سرد میشـھ درد میگیرھ ،
اما رفتہ رفتہ یاد میگیرید کہ با این پایِ
معیوب برقصید :)))) .
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
_
چقد قشنگه . .
آدم میتونه با متني کہ این موزیك داره
دور شه ، از اطرافش .
از تمام آدمهایی که به قلبِ کوچیکت
آسیب زدن ، فرار کنی از دلتنگي ، از تاریکي ،
از بیاهمیتی ، از هقهق زدن روی بالشت و
یا شاید از زندگي ؟ شاید دوست داری این
بغضهایي رو که بیشتر از آدمای اطرافت
تنهاییت رو پر کردن ول کني .
آره ، همون کسي که هیشکی باور نمیکرد
حالش بده .
من بہ سختي فراموش کردم کہ حالم خوب
نیست ، من تظاهر کردم به اینكِ خوبم بہ اینكِ
همهچي میزانه ؛ به سختي تونستم فردايِ
روشنِ رو بهوجود بیارم .
من به سختی تونستم اون چشمایِ خرمایی
عسلیتو فراموش کنم ، به سختی تونستم با
شنیدنِ اسمِ تو گریه نکنم .
من همیشہ سعي کردم بگم بیتو هم میتونم
زندگي کنم ، میتونم کتاب بخونم ، میتونم
بخندم ، ولی نه اینطور نبود . . من حالم از
نبودنت گرفته .
حالم بیتو شبیہ اون بچهایہ که تو یك مکانِ
شلوغ پدر و مادرشو گم کرده ، اره من حالم
خوب نیست ، من گمت کردم ؛ ولی تو چرا
پیدام نکردي ؟
من اونیم که بیتو حالم خوب که هیچ ،
در فکر خاطراتمون زندانیم .