من بہ سختي فراموش کردم کہ حالم خوب
نیست ، من تظاهر کردم به اینكِ خوبم بہ اینكِ
همهچي میزانه ؛ به سختي تونستم فردايِ
روشنِ رو بهوجود بیارم .
من به سختی تونستم اون چشمایِ خرمایی
عسلیتو فراموش کنم ، به سختی تونستم با
شنیدنِ اسمِ تو گریه نکنم .
من همیشہ سعي کردم بگم بیتو هم میتونم
زندگي کنم ، میتونم کتاب بخونم ، میتونم
بخندم ، ولی نه اینطور نبود . . من حالم از
نبودنت گرفته .
حالم بیتو شبیہ اون بچهایہ که تو یك مکانِ
شلوغ پدر و مادرشو گم کرده ، اره من حالم
خوب نیست ، من گمت کردم ؛ ولی تو چرا
پیدام نکردي ؟
من اونیم که بیتو حالم خوب که هیچ ،
در فکر خاطراتمون زندانیم .
بالخره یه شبي نوتیف اونی کہ الان منتظرِ
پیامشی میاد ؛ ولۍ تو دیگه رمقی برات باقی
نموندھ که حتی بخوایی پیامشو سین کني .
خستهام ، میخوام بخوابم ، ولي نه از
اون خوابیدنایی که فقط 2 یا الي 3
ساعت باشه . .
از خوابیدنایی کہ حتي اگه صدات هم
بزنن باز بیدار نشي ، متوجهِ منظورم
که شدي ؟ آره ؛ دقیقاً منظورم همینه.
𝗹𝘂𝗺𝗶𝗻𝗼𝘂𝘀☁️.
نمیدونم ، راستش خیلي وقتِ دیگه
بهم نمیگي دوست دارم یا مواظب خودت
باش .
یا خیلی وقتِ برام آهنگ نمیفرستی و
از چشایِ عسلیم تعریف نمیکنی . .
راستش الان کہ بهش فکر میکنم میبینم
وقتي از خودی میخوری حسِ یك احمقِ
واقعی رو داری ، حسِ اونیو داری که انگار
رفته تهِ چاه و صدای هیشکیو نمیشنوه
و فقط میخواد از اون چاه بیاد بیرون و
خودشو نجات بده ، نمیتونه .
منم مثل اونیم که انگار داخل چاه گیر
افتاده ..
آره ؛ من سالهاست با فکرت غرق شدم
و هنوز نتونستم خودم رو نجات بدم .
وقتي نُه شب میومدم و بهت میگفتم شبت
بخیر منظورم یه شب بخیرِ واقعي نبود .
فقط دنبالِ بهونهاي بودم تا بهت پیام بدم
وَ باهات حرف بزنم . .
کلي اتفاقایی کہ برام اُفتاد رو برات تعریف
کنم و آخرش با یك حالِ خوب بخوابم چون
با تو حرف زده بودم !
دوس داشتم ازم بپرسي؛ حالِ دلت میزونه
و منم جواب بدم: اگہ باهات حرف بزنم
قول میدم میزون شه .
ولي حیف کہ شببخیرهامو جدي گرفتی
و با گفتنِ یه خوب بخوابي، منُ با کلی
حرفهای ناگفته خوابوندی :))).
𝐥𝐮𝐦𝐢𝐧𝐨𝐮𝐬