در حین اینکه داشته میفتاده، یه حالتی مثل اینکه داره ذوب میشه و چیزای ماگما یعنی مواد مذاب داشته ازش میریخته همه جا مثل بارون، روی قایق اینا هم میریزه که حتی باعث میشه سگش بمیره، پسرش آسیب ببینه و خب کل اون قایقشونم پر میشه از موادی که اون سفینه از خودش به جا گذاشته...
@darktheory
توی لحظه آخری که اینا داشتن میدویدن و قایم میشدن و پناه میگرفتن، هرولد موفق میشه که یه عکس بگیره از ریزش این ماگماهای آلومینیومی و اینا...
@darktheory
روز بعد هرولد و دوستش توی خونه نشسته بودن که دو نفر میرن دم درشون در میزنن و مستقیماً تهدیدشون میکنن که اگه به احدی کوچکترین حرفی راجع به اتفاقایی که اون روز افتاده بزنن و یا اون عکسی که گرفتن رو به کسی نشون بدن، اتفاقای خوبی براشون نمیفته...
@darktheory
هرولد اصلا نمیدونست که اینا راجع به اون عکس از کجا شنیده بودن چون اون عکس رو نشون کسی نداده بود، اصلاً راجع به این مسئله با هیچکس صحبت نکرده بود...
ولی بعد از رفتن این آقایون سریع میدوئه میره سراغ مدارکی که جمع کرده بود به خیال خودش، تیکههایی که برداشته بود از رو قایقش، عکسی که گرفته بود و چیزایی که نوشته بود و میبینه که هیچ کدوم نیستن... غیب شده بودن...
@darktheory
بریم سراغ کیس دوم...
مورد دوم توی سال ۱۹۶۷ اتفاق افتاده که «رابرت ریچاردسون» توی خیابون داشته رانندگی میکرده که یهویی یه چیزی از آسمون میاد میخوره به ماشینش
وقتی پیاده میشه که ببینه چی بوده، میبینه که اون چیزی که از آسمون افتاده که یه سفینه بزرگم بوده به گفته خودش، نیست... غیب شده و فقط یه تیکه فلزی ازش جا مونده...
@darktheory
رابرت برش میداره و میره خونه...
دقیقا یه هفته بعد از اون، دو تا مرد سیاه پوش، دقیقاً با همون خصوصیاتی که گفتم میرن سراغش و بهش میگن که اون تیکه فلزی که پیدا کردی رو رد کن بیاد...
@darktheory
رابرت که اصلاً چیزی به هیچکس راجع به این قضیه نگفته بود، مشکوک میشه که اصلاً اینا از کجا میدونن و بهشون میگه که من اصلاً اون تیکه فلزی رو دادم برای تست (آزمایش)...
این آقایونم خیلی شیک برمیگردن بهش میگن که ببین، اگه میخوای زنت همونجوری که الان خوشگله، همینطور خوشگل بمونه، قطعه رو بده بیاد...
@darktheory
خب رابرت میده اون تیکه رو بهشون و بعد از اونم دیگه هیچ خبری از اون دو نفر نمیشه و نمیدونه که اصلاً کی بودن؟ چی بودن؟ چی شدن؟...
@darktheory
مورد بعدی خیلی جالبتره به خاطر اینکه برای اولین بار توی این مورد، یه نفر تونست یه عکس بگیره از این آقایونِ سیاه پوش...📸
@darktheory
این مورد توی سال ۱۹۶۸ برای زوجِ «جک و مِری رابینسون» اتفاق افتاده که کلاً محقق ufo بودن...
این دو نفر که بعد از شروع کردن تحقیقای جدی راجع به ufoها ،یه سری تجربههای عجیب و غریب و بد تو زندگیشون داشتن...
@darktheory
مثل اومدن دزد تو خونه و جابجا شدن وسایلشون... و اونا متوجه شدن که یه نفر هست که دائم داره تعقیبشون میکنه که همون دزدی هم که اینا فکر میکردن، در واقع همون آدمه که دزد نیست و اومده بوده توی خونشون و دنبال چیزی داشته میگشته...
@darktheory
به خاطر همین خیلی میترسن و به یه دوستشون میگن که همراهشون بره که حالا یه خورده مثلاً امنیتشون بیشتر باشه...
اون دوستشون روزی که همراه اینا میره و اون مردی که داره تعقیبشون میکنه رو میبینه، موفق میشه یه دونه عکس ازش بگیره :))))
@darktheory