حالا شنیده بودم ویارای عجیب غریب ولی نشنیده بودم تا حالا کسی به گل ویار کنه و گل و بخوره
شایدم این، از آن گلهایی که میگویند، نیست... :))
@darktheory
به هر حال زن گل رو میخوره و میبینه به به چقدر خوشمزهس
به شوهرش میگه که لطفا زحمتشو بکش دوباره برام بیار
@darktheory
شوهرهم میره دوباره براش گل بیاره که این دفعه توی حیاط، جادوگر مچشو میگیره...
مرد التماسش میکنه، ازش خواهش میکنه که ببخشتش، توضیح میده شرایطشونو اینا
و جادوگره بهش میگه فقط تحت یه شرط میبخشمت و اونم اینه که بچه ای که به دنیا میاد بدین به من
@darktheory
خب فکر میکنین اینجا چه اتفاقی میفته؟!
قطعاً پدر و مادر که همچین چیزی رو قبول نمیکنن چون بچهشونه ولی نه!!!
اینطور نیست...
بچه رو میدنش میره به جادوگر و خودشون خوشحال و خندون، گل میخورن و زندگی میکنن...
@darktheory
جادوگر این بچه رو میگیره، اسمشو میذاره راپونزل و بزرگش میکنه...
@darktheory
تا اینکه میشه ۱۲ سالش و جادوگره فکر میکنه که خب این دیگه شده ۱۲ سالش، وقت شوهر کردنشه، ممکنه فرار کنه عین گربه
بزار پس زندانیش کنم توی قلعه...
دختر ۱۲ ساله :))
@darktheory
خب تا همین جای داستان به اندازه کافی داغون بوده
ولی ادامش خیلی وحشتناک تر هم میشه :)
@darktheory
این دختر توی قلعه از حوصله سر رفتن و اعصاب خوردی میشینه آواز میخونه
تا اینکه پرنسی که اون اطراف همینجوری واسه خودش میچرخه بیکار و بی عار، صدای زیبای اونو میشنوه
میره سمت صدا و میبینه که یه دختر زیبا، با موهای بلند طلایی از اون بالا نگاهش میکنه...
@darktheory
از دختره میخواد که موهاشو براش پرت کنه پایین که بتونه بره بالا پیشش
میرن بالا باهم میشینن کلی کتاب میخونن، کارای فرهنگی انجام میدن...🙃
که جادوگره اینو میفهمه :)))
@darktheory
وقتی میفهمه، میره راپونزلو میگیره، موهاشو میچینه و موها رو آویزون میکنه از پنجره و دخترو میبره...
@darktheory
یه روز پرنس میاد میبینه که موها آویزونه میگه به به آخ جون آماده
میگیره از موها میره بالا میبینه راپونزل اونجا نیست...
@darktheory