از دختره میخواد که موهاشو براش پرت کنه پایین که بتونه بره بالا پیشش
میرن بالا باهم میشینن کلی کتاب میخونن، کارای فرهنگی انجام میدن...🙃
که جادوگره اینو میفهمه :)))
@darktheory
وقتی میفهمه، میره راپونزلو میگیره، موهاشو میچینه و موها رو آویزون میکنه از پنجره و دخترو میبره...
@darktheory
یه روز پرنس میاد میبینه که موها آویزونه میگه به به آخ جون آماده
میگیره از موها میره بالا میبینه راپونزل اونجا نیست...
@darktheory
اصولاً آدم تو این شرایط میگه شاید طرف رفته دستشویی، شاید رفته چمیدونم غذایی بخوره، شاید....
اصلاً نمیدونم حالا یه لحظه رفته، حالا میاد
طوری نیستش که دو ثانیهس دیگه
نیست اونجا...
@darktheory
ولی نه!!!
اونجا میبینه که دختره نیست و میگه که آه منو ترک کرد رفت
من باید همین الان خودمو از بالای این برج پرت کنم پایین😶
@darktheory
و خودشو پرت میکنه ولی نمیمیره😕
در عوض خارایی که اون پایین بودن میره تو چشماش، کور میشه و یک ماه، پرنس با چشمهای کور اطراف اون قلعه همینجوری پرسه میزنه...
@darktheory
تا اینکه پرنس همینجوری که داشته اون حوالی پرسه میزده صدای راپونزلو میشنوه
میره به سمت صدا
پرنس و راپونزل دوباره همدیگه رو میبینن
دوباره عاشق هم میشن و پرنس با راپونزل که دوتا هم بچه داره، ازدواج میکنه و با هم به خوبی و خوشی زندگی میکنن....
@darktheory
دو تا بچش از کجا دراومد؟!!
ظاهراً اون موهای راپونزل فقط نردبونه این پرنس نبوده🙂
@darktheory