شبکههای مجازی مخصوصاً «اینستاگرام» این روزا یکی از قسمتهای جدا نشدنی زندگی هممونه، ولی بعضی وقتا توی اینا یه سری اتفاقایی میفته که بیشتر از سودش برامون ضرر داره و واقعاً خطرناکه
امشب قراره چند تا از عجیبترین و وحشتناکترین اتفاقایی که توی اینستاگرام برای مردم افتاده رو براتون تعریف کنم که همه اینا هم داستانهای واقعی هستن....
@darktheory
داستان اول
من توی اینستاگرامم تقریبا هزار نفر فالوور دارم و پیجمم یه پیج پابلیکه یعنی هر کسی میتونه بیاد واردش بشه، لایکش کنه و کامنت برام بذاره، واسه همینم خیلی شمارش اینکه کی وارد پیجم میشه دستم نیست. اکثر اوقات از طرف کسایی که حتی نمیشناختمم لایک و کامنت میگرفتم، برامم مهم نبود که اینا کیان
ولی یه بار یه نفر یه کامنتی برام گذاشت که با بقیهشون خیلی فرق داشت...
@darktheory
یادمه اولین کامنتی که برام گذاشته بود روی یکی از عکسای من بود که توی ساحل گرفته بودم، اون فقط سه تا اموجی آتیش برام گذاشته بود
همون موقع که این کامنتو دیدم کنجکاو شدم و روی پروفایل این مرد کلیک کردم...
@darktheory
اون فقط سه تا عکس از خودش داشت و تقریباً ۸۰ نفرم فالوش میکردن ولی بیشتر از ۲۵۰ نفرو فالو داشت ، همه عکساشم سلفیهای بیکیفیت از صورت خودش بود، بهش میخورد ۴۰ یا ۵۰ سالش باشه
اینکه یه مرد تو این سن و سال برای من همچین کامنتی بذاره واقعاً عجیب بود ولی از اونجایی که همچین آدمایی توی اینستاگرام پُرن منم خیلی توجهی به این قضیه نکردم...
@darktheory
اما بعد از همون اولین کامنتش، این مرد شروع کرد به کامنت گذاشتن روی تک تک پستایی که آپلود میکردم
اون توی یکی از این کامنتا فقط نوشته بود جذاب و این برای من واقعاً ترسناک بود که یه مرد توی اون سن و سال همچین چیزی برام بنویسه اما بعد از اون، دو روز بعد وقتی یه پست جدید گذاشتم دیگه کامنت نداد و این دفعه اومد توی دایرکتمو بهم پیام داد
متن پیامش این بود :« سلام میخواستم بگم که تو خیلی خوشگلی، گرچه من یه ۳۰ سالی از تو پیرترم »
@darktheory
از اونجایی که به نظر میرسید متن پیامش بیشتر از اینکه جدی باشه یه جور شوخیه منم بهش جواب دادم و گفتم مرسی، ولی خودمم همون موقع تعجب کردم که چرا بهش جواب دادم
اکثر اوقات آدما اینجور پیاما رو نادیده میگیرن و اصلاً جواب نمیدن حتی بلاک میکنن و کاش منم همین کارو میکردم چون بعد از جواب دادنم اون دوباره بهم پیام داد...
@darktheory
اون این بار نوشت :« من میمیرم برای دیدن یه دختری مثل تو »
ده دقیقه بعد از اون پیامِ چندش آورِ عجیبش تصمیم گرفتم که بهش جواب بدم تا شاید شرش کم شه و بهش گفتم « ممنون » ولی اون بلافاصله به این حرف منم جواب داد و گفت :« شاید یه روزی ملاقاتت کنم »
من به اون پیام دیگه جواب ندادم
همه چیز راجع به این مرد خیلی وحشتناک بود ولی بلاکشم نکردم، آخه با خودم گفتم چرا یه کسی که برام لایک و کامنت میذاره مجانی، الکی از دست بدم
@darktheory
خلاصه گذشت و دیگه چیزی از اون مرد نشنیدم تا اینکه چند روز بعد عکس جدیدمو آپلود کردم ، اون پست یه عکس از من و خواهر کوچکترم کارول بود که جلوی در خونمون گرفته بودیم
مرده بلافاصله بعد از اینکه من این عکسو گذاشتم کامنت داد و نوشت :« تو و خواهرت خیلی دوست داشتنی هستین »
این دیگه واقعاً زیادهروی بود برای همینم کامنتشو بلافاصله پاک کردم و بعدم بلاکش کردم...
@darktheory
شبِ همون روز، منو کارول توی خونه تنها بودیم... اون توی اتاقش نشسته بود و منم توی دستشویی جلوی آینه داشتم آماده میشدم که برم پیش دوستام
دستشویی خونه ما یه پنجره کوچیک رو به کوچه داره و همونجا که وایساده بودم یهو چشمم افتاد به پنجره و دیدم که یه ماشین غریبه جلوی خونمون پارک کرده اما از اونجایی که بوتهها کاملاً جلوی دیدِ منو گرفته بودن فقط میتونستم جلوی ماشینو ببینم ، من نمیدیدم که آیا کسی توش نشسته یا نه و اینکه اگرم کسی هست کیه
@darktheory
چند دقیقه بعد چراغهای ماشین خاموش شد ولی کسیو ندیدم که ازش پیاده بشه
خونه ما توی یه کوچه بنبسته و عبور و مرور آدمای غریبه اونجا اصلاً چیز معمولی نیست، خیلی هم عجیب بود که یه ماشین غریبه توی اون ساعتِ شب بیاد و وایسه جلوی در خونمون....
@darktheory
سریع کرکرههای پنجره رو کشیدم که اگه کسی توی ماشین باشه نتونه منو ببینه
وقتی که آمادۀ رفتن شدم، خواهرم هنوز توی اتاقش بود و پای لپ تاپش نشسته بود برای همینم مزاحمش نشدم و بدون حتی خداحافظی از اونجا رفتم
@darktheory