یادمه اولین کامنتی که برام گذاشته بود روی یکی از عکسای من بود که توی ساحل گرفته بودم، اون فقط سه تا اموجی آتیش برام گذاشته بود
همون موقع که این کامنتو دیدم کنجکاو شدم و روی پروفایل این مرد کلیک کردم...
@darktheory
اون فقط سه تا عکس از خودش داشت و تقریباً ۸۰ نفرم فالوش میکردن ولی بیشتر از ۲۵۰ نفرو فالو داشت ، همه عکساشم سلفیهای بیکیفیت از صورت خودش بود، بهش میخورد ۴۰ یا ۵۰ سالش باشه
اینکه یه مرد تو این سن و سال برای من همچین کامنتی بذاره واقعاً عجیب بود ولی از اونجایی که همچین آدمایی توی اینستاگرام پُرن منم خیلی توجهی به این قضیه نکردم...
@darktheory
اما بعد از همون اولین کامنتش، این مرد شروع کرد به کامنت گذاشتن روی تک تک پستایی که آپلود میکردم
اون توی یکی از این کامنتا فقط نوشته بود جذاب و این برای من واقعاً ترسناک بود که یه مرد توی اون سن و سال همچین چیزی برام بنویسه اما بعد از اون، دو روز بعد وقتی یه پست جدید گذاشتم دیگه کامنت نداد و این دفعه اومد توی دایرکتمو بهم پیام داد
متن پیامش این بود :« سلام میخواستم بگم که تو خیلی خوشگلی، گرچه من یه ۳۰ سالی از تو پیرترم »
@darktheory
از اونجایی که به نظر میرسید متن پیامش بیشتر از اینکه جدی باشه یه جور شوخیه منم بهش جواب دادم و گفتم مرسی، ولی خودمم همون موقع تعجب کردم که چرا بهش جواب دادم
اکثر اوقات آدما اینجور پیاما رو نادیده میگیرن و اصلاً جواب نمیدن حتی بلاک میکنن و کاش منم همین کارو میکردم چون بعد از جواب دادنم اون دوباره بهم پیام داد...
@darktheory
اون این بار نوشت :« من میمیرم برای دیدن یه دختری مثل تو »
ده دقیقه بعد از اون پیامِ چندش آورِ عجیبش تصمیم گرفتم که بهش جواب بدم تا شاید شرش کم شه و بهش گفتم « ممنون » ولی اون بلافاصله به این حرف منم جواب داد و گفت :« شاید یه روزی ملاقاتت کنم »
من به اون پیام دیگه جواب ندادم
همه چیز راجع به این مرد خیلی وحشتناک بود ولی بلاکشم نکردم، آخه با خودم گفتم چرا یه کسی که برام لایک و کامنت میذاره مجانی، الکی از دست بدم
@darktheory
خلاصه گذشت و دیگه چیزی از اون مرد نشنیدم تا اینکه چند روز بعد عکس جدیدمو آپلود کردم ، اون پست یه عکس از من و خواهر کوچکترم کارول بود که جلوی در خونمون گرفته بودیم
مرده بلافاصله بعد از اینکه من این عکسو گذاشتم کامنت داد و نوشت :« تو و خواهرت خیلی دوست داشتنی هستین »
این دیگه واقعاً زیادهروی بود برای همینم کامنتشو بلافاصله پاک کردم و بعدم بلاکش کردم...
@darktheory
شبِ همون روز، منو کارول توی خونه تنها بودیم... اون توی اتاقش نشسته بود و منم توی دستشویی جلوی آینه داشتم آماده میشدم که برم پیش دوستام
دستشویی خونه ما یه پنجره کوچیک رو به کوچه داره و همونجا که وایساده بودم یهو چشمم افتاد به پنجره و دیدم که یه ماشین غریبه جلوی خونمون پارک کرده اما از اونجایی که بوتهها کاملاً جلوی دیدِ منو گرفته بودن فقط میتونستم جلوی ماشینو ببینم ، من نمیدیدم که آیا کسی توش نشسته یا نه و اینکه اگرم کسی هست کیه
@darktheory
چند دقیقه بعد چراغهای ماشین خاموش شد ولی کسیو ندیدم که ازش پیاده بشه
خونه ما توی یه کوچه بنبسته و عبور و مرور آدمای غریبه اونجا اصلاً چیز معمولی نیست، خیلی هم عجیب بود که یه ماشین غریبه توی اون ساعتِ شب بیاد و وایسه جلوی در خونمون....
@darktheory
سریع کرکرههای پنجره رو کشیدم که اگه کسی توی ماشین باشه نتونه منو ببینه
وقتی که آمادۀ رفتن شدم، خواهرم هنوز توی اتاقش بود و پای لپ تاپش نشسته بود برای همینم مزاحمش نشدم و بدون حتی خداحافظی از اونجا رفتم
@darktheory
رفتم سمت ماشینم و تو راه به اون ماشین غریبه هم نگاه میکردم که حالا دیگه فهمیده بودم که یه ماکسیماست
شیشههای دودی اون ماشین و تاریکی شب باعث شده بود که دیدن توی ماشین برام غیرممکن باشه
سوار ماشینم شدم، روشنش کردم و از یه خیابون یه طرفه وارد نزدیکترین بزرگراه به خونمون شدم...
@darktheory
اون شب به یه مهمونی دعوت بودم که نمیشه گفت پارتی، چون بیشتر یه دورهمی دوستانه بود اما از اونجایی که الکل و موزیکم به پا بود منم کلی خوش گذروندم
آخر شب من زودتر از بقیه بلند شدم چون میدونستم که قراره رانندگی کنم و نمیتونستم بیشتر از اون مست بشم ، قبول دارم این کارم واقعاً احمقانه بود ولی توی اون لحظه عقلم درست کار نمیکرد و از طرفی هم خونمون پنج دقیقه با اونجا فاصله داشت
@darktheory
رسیدم به کوچمون ولی اولین چیزی که متوجهش شدم همون ماکسیمایی بود که هنوزم جلوی در خونمون پارک بود، باید میفهمیدم که این ماشین مال کیه به خاطر همینم وقتی داشتم از کنارش رد میشدم سرعتمو کم کردم که بتونم یه نگاهی توش بندازم ولی بازم موفق نشدم که چیزی ببینم و متوجه نشدم اصلاً کسی توش نشسته یا نه....
@darktheory