eitaa logo
Dark theory | دارک تئوری
3.6هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
383 ویدیو
1 فایل
اینجا جاییست که شما باید باشید🤫🤯 با دیدی متفاوت به دنیا نگاه میکنیم... داستان ها یا اتفاقات عجیب و ترسناکی که براتون رخ داده رو برای ما ارسال کنید♥️ ارتباط با ما و ارسال سوژه: @nafear تبلیغات❤️👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/2664825373C0af897ba7e
مشاهده در ایتا
دانلود
چند دقیقه بعد چراغ‌های ماشین خاموش شد ولی کسیو ندیدم که ازش پیاده بشه خونه ما توی یه کوچه بن‌بسته و عبور و مرور آدمای غریبه اونجا اصلاً چیز معمولی نیست، خیلی هم عجیب بود که یه ماشین غریبه توی اون ساعتِ شب بیاد و وایسه جلوی در خونمون.... @darktheory
سریع کرکره‌های پنجره رو کشیدم که اگه کسی توی ماشین باشه نتونه منو ببینه وقتی که آمادۀ رفتن شدم، خواهرم هنوز توی اتاقش بود و پای لپ تاپش نشسته بود برای همینم مزاحمش نشدم و بدون حتی خداحافظی از اونجا رفتم @darktheory
رفتم سمت ماشینم و تو راه به اون ماشین غریبه هم نگاه میکردم که حالا دیگه فهمیده بودم که یه ماکسیماست شیشه‌های دودی اون ماشین و تاریکی شب باعث شده بود که دیدن توی ماشین برام غیرممکن باشه سوار ماشینم شدم، روشنش کردم و از یه خیابون یه طرفه وارد نزدیک‌ترین بزرگراه به خونمون شدم... @darktheory
اون شب به یه مهمونی دعوت بودم که نمیشه گفت پارتی، چون بیشتر یه دورهمی دوستانه بود اما از اونجایی که الکل و موزیکم به پا بود منم کلی خوش گذروندم آخر شب من زودتر از بقیه بلند شدم چون میدونستم که قراره رانندگی کنم و نمیتونستم بیشتر از اون مست بشم ، قبول دارم این کارم واقعاً احمقانه بود ولی توی اون لحظه عقلم درست کار نمیکرد و از طرفی هم خونمون پنج دقیقه با اونجا فاصله داشت @darktheory
رسیدم به کوچمون ولی اولین چیزی که متوجهش شدم همون ماکسیمایی بود که هنوزم جلوی در خونمون پارک بود، باید میفهمیدم که این ماشین مال کیه به خاطر همینم وقتی داشتم از کنارش رد میشدم سرعتمو کم کردم که بتونم یه نگاهی توش بندازم ولی بازم موفق نشدم که چیزی ببینم و متوجه نشدم اصلاً کسی توش نشسته یا نه.... @darktheory
ماشینمو پارک کردم و قبل از اینکه ازش پیاده بشم به دوستام پیام دادم و گفتم که من سالم رسیدم خونه بعدم از ماشینم پیاده شدم و رفتم به سمت در خونمون تو همین مسیر که داشتم میرفتم زل زده بودم به شیشه ماشین که شاید بتونم یه چیزی ببینم ولی همین حواس پرتی من باعث شد که کلیدهای خونه از دستم بیفته @darktheory
نمیدونم چرا ولی توی اون لحظه یه حس ترس عجیبی داشتم که حتی نمیتونستم خم بشم و روی زمین دنبال کلیدام بگردم برای همینم شروع کردم به زدن زنگ خونمون که خواهرم بیاد و باز کنه، ۵ بار پشت سر هم زنگ درو فشار دادم که خواهرم متوجه بشه که شرایط اضطراریه و زودتر بیاد درو برام باز کنه ولی هیچ خبری ازش نشد برای همینم مجبور شدم که زانو بزنم و روی زمین دنبال کلیدام بگردم @darktheory
شانس آوردم که کلیدا مستقیم افتاده بودم روی پادری خونه ،کلیدا رو برداشتم و سریع در خونه رو باز کردم و رفتم تو ، یه نگاه کوتاه دیگه به اون ماکسیما انداختم و بعدش سریع درو پشت سرم قفل کردم با اینکه نصف شبم گذشته بود ولی اصولاً خواهرم دیر میخوابید و باید بیدار میبود ولی هیچ خبری ازش نبود، هیچ سر و صدایی هم تو خونه نبود @darktheory
با خودم گفتم شاید خواب باشه برای همینم راه افتادم برم طبقه بالا توی اتاقش که یه سری بهش بزنم ،روی پله‌ها که داشتم راه میرفتم سرم گیج میرفت ولی بازم سعی میکردم که آروم راه برم که اگه خواب باشه بیدارش نکنم رفتم به سمت راهروی اتاقا ولی در کمال تعجب دیدم که در اتاقش کامل بازه اما چراغ توش خاموشه... @darktheory
یه لحظه قلبم وایساد ، یه صدای ضعیفی میشنیدم ولی نمیدونستم که صدای کیه و از کجا داره میاد، وقتی بیشتر بهش دقت کردم متوجه شدم که صدای زمزمه ضعیف خواهرمه که از تو کمد داره میاد همون لحظه در کمد آروم باز شد و از لای درز کمد میتونستم چشمای خواهرمو ببینم، اون به وضوح داشت میلرزید و گریه میکرد @darktheory
در کمدو کامل باز کردم و کنارش زانو زدم، بعد آروم ازش پرسیدم چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ اما اون بهم جواب نداد و فقط انگشتاشو گذاشت روی لبش و گفت هییسسس بازوشو گرفتم که از توی کمد بکشمش بیرون و بعدم در کمدو آروم بستم، با بسته شدن در کمد میتونستم دوباره اتاق خواهرمو ببینم که یه نفر به وضوح صاااف وایساده بود وسطشش😐 @darktheory
نمیدونم روش به سمت ما بود یا نه ولی اهمیتی هم نداشت چون همون لحظه هر دوتامون جیغ زدیم و از اونجا فرار کردیم میتونستم لرزش زمین و زیر قدمای محکم اون مرد حس کنم که پشت سرمون داشت میدوید، از خونه دویدیم بیرون و سریع خودمونو رسوندیم به ماشین... @darktheory