یه لحظه قلبم وایساد ، یه صدای ضعیفی میشنیدم ولی نمیدونستم که صدای کیه و از کجا داره میاد، وقتی بیشتر بهش دقت کردم متوجه شدم که صدای زمزمه ضعیف خواهرمه که از تو کمد داره میاد
همون لحظه در کمد آروم باز شد و از لای درز کمد میتونستم چشمای خواهرمو ببینم، اون به وضوح داشت میلرزید و گریه میکرد
@darktheory
در کمدو کامل باز کردم و کنارش زانو زدم، بعد آروم ازش پرسیدم چی شده؟ چرا گریه میکنی؟ اما اون بهم جواب نداد و فقط انگشتاشو گذاشت روی لبش و گفت هییسسس
بازوشو گرفتم که از توی کمد بکشمش بیرون و بعدم در کمدو آروم بستم، با بسته شدن در کمد میتونستم دوباره اتاق خواهرمو ببینم که یه نفر به وضوح صاااف وایساده بود وسطشش😐
@darktheory
نمیدونم روش به سمت ما بود یا نه ولی اهمیتی هم نداشت چون همون لحظه هر دوتامون جیغ زدیم و از اونجا فرار کردیم
میتونستم لرزش زمین و زیر قدمای محکم اون مرد حس کنم که پشت سرمون داشت میدوید، از خونه دویدیم بیرون و سریع خودمونو رسوندیم به ماشین...
@darktheory
من موفق شدم که قبل از اینکه اون مرد دستشو بندازه به سمت دستگیره در ، درو قفل کنم
وقتی متوجه شد که درا قفلن شروع کرد به ضربه زدن به ماشین، با شونش محکم ضربه میزد به شیشه ماشین
من و خواهرم همونجا با گریه داشتیم جیغ میزدیم
@darktheory
همون موقع تونستم با یارو چشم تو چشم بشم، خودش بود... اون همون مرد سن بالایی بود که توی اینستاگرام فالوم کرد
داشتم سعی میکردم که ماشینو روشن کنم ولی از استرس دستام میلرزید و نمیتونستم حتی سوئیچ رو بچرخونم ولی بالاخره موفق شدم که ماشینو روشن کنم و زدم روی گاز و با سرعت از اونجا رفتیم...
@darktheory
تو تمام مدتی که داشتم حرکت میکردم دستم رو بوق بود و پشت سر هم بوق میزدم، میخواستم همسایه ها رو بیدار کنم و متوجه قضیه بشن و فکر کنم این کارمم جواب داد چون مرده بلافاصله از اونجا فرار کرد و سریع سوار ماشینش شد که فهمیدم همون ماکسیمای جلوی خونمونه
@darktheory
با ماشینش راه افتاد و اومد به سمت ما، اولش فکر کردم داره تعقیبمون میکنه ولی بعد از یه مدت ازمون سبقت گرفت و جلوتر از یه فرعی دیگه فرار کرد. بعد از اینکه مطمئن شدیم که مرده رفت ، ما برگشتیم خونه و زنگ زدیم به پدر و مادرمون و پلیس
پلیس وقتی اومد اونجا رو بررسی کرد متوجه شد که این مرد از پنجره طبقه دوم وارد خونه شده و یه نردبون با خودش آورده و گذاشته اونجا و اومده بالا😐
@darktheory
همه ماجرا رو برای پلیس تعریف کردم و بعد از بررسی متوجه شدیم که احتمالاً آدرس خونمونو از روی همون عکس آخری که آپلود کرده بودم که توش با خواهرم وایساده بودیم جلوی خونمون و پلاک خونمون مشخص بود پیدا کرده، از طرفی هم تگِ لوکیشن محلمونم روی عکسای دیگه هم بود :)
پلیس ازم خواستن که آدرس پیجشو بهشون بدم تا بتونن ردیابیش کنن ولی وقتی وارد بلاک لیستم شدم متوجه شدم که اون پیج اونجا نبود، صفحشو بسته بود...
@darktheory
پلیسا بهم گفتن که میتونن با هماهنگی اینستاگرام اکانت پاک شده رو بازیابی کنن و بعدم ردیابیش کنن ولی بازم به هیچ دردی نمیخورد چون من حتی اسم دقیق اکانتشم یادم نبود و خب متاسفانه همینم باعث میشد که هیچ کاری از دست پلیس بر نیاد
خلاصه اون ماجرا تموم شد و چند وقتی هم از روش گذشت، الان دیگه پیجمو پرایوت کردم و فقط درخواست فالو کسایی که میشناسم رو قبول میکنم، تگ لوکیشنم دیگه روی هیچ کدوم از عکسام نمیزنم...
@darktheory
داستان دوم
رفتن به دانشگاه توی یه شهر دیگه برای منی که به گروه دوستام وابسته بودم خیلی کار راحتی نبود، از طرفی هم دوست پیدا کردن توی دانشگاه واقعاً کار سختی بود مخصوصاً واسه من چون من به هیچ اکیپ و گروه خاصی هم تعلق نداشتم برای همینم بیشتر تمرکزمو برای ارتباط گرفتن با دوستام گذاشته بودم روی شبکههای مجازی مثل اینستاگرام یا حتی تیندر
توی تیندر هم دخترای خوشگلی پیدا میشدن :)
@darktheory
یه روز که همینطور داشتم توی اینستاگرام چرخ میزدم یه درخواست دوستی از یه دختر خیلی جذاب به اسم «میراندا» گرفتم
عکس پروفایلش واقعاً خوشگل بود و منم به خاطر همین سریع قبولش کردم و از اون طرف هم بهش ریکوئست دادم که منم اونو فالو کنم ، بلافاصله درخواستمو قبول کرد و منم شروع کردم به چک کردن عکساش آخه اینکه همچین دختر جذابی برای من ریکوئست فرستاده باشه واقعا عجیب بود و میخواستم مطمئن بشم که فیک نباشه...
@darktheory