داستان دوم
رفتن به دانشگاه توی یه شهر دیگه برای منی که به گروه دوستام وابسته بودم خیلی کار راحتی نبود، از طرفی هم دوست پیدا کردن توی دانشگاه واقعاً کار سختی بود مخصوصاً واسه من چون من به هیچ اکیپ و گروه خاصی هم تعلق نداشتم برای همینم بیشتر تمرکزمو برای ارتباط گرفتن با دوستام گذاشته بودم روی شبکههای مجازی مثل اینستاگرام یا حتی تیندر
توی تیندر هم دخترای خوشگلی پیدا میشدن :)
@darktheory
یه روز که همینطور داشتم توی اینستاگرام چرخ میزدم یه درخواست دوستی از یه دختر خیلی جذاب به اسم «میراندا» گرفتم
عکس پروفایلش واقعاً خوشگل بود و منم به خاطر همین سریع قبولش کردم و از اون طرف هم بهش ریکوئست دادم که منم اونو فالو کنم ، بلافاصله درخواستمو قبول کرد و منم شروع کردم به چک کردن عکساش آخه اینکه همچین دختر جذابی برای من ریکوئست فرستاده باشه واقعا عجیب بود و میخواستم مطمئن بشم که فیک نباشه...
@darktheory
پروفایلش به نظر واقعی میومد و ۴۵۰۰ نفر هم فالوور داشت از طرفی هم خودش به جز چند تا از دوستاش کسی دیگهای رو فالو نمیکرد، همه عکساشم کلی لایک و کامنت داشتن
داشتم توی عکساش میچرخیدم که یهو یه پیام اومد برام توی دایرکت، خیلی ذوق کردم و سریع بازش کردم که ببینم بهم چی گفته که دیدم میراندا برام نوشته که توی تیندر منو پیدا کرده و ازم خیلی خوشش اومده به خاطر همینم همون جا که آدرس اینستاگراممو گذاشته بودم کلیک کرده روش و اومده توی صفحم که پیدام کنه
@darktheory
از اون موقع به بعد تا چند روز با میراندا حرف میزدم و تو همون مدت هم دائم پروفایلشو چک میکردم که مطمئن بشم واقعیه، اون حتی کلی عکس داشت که مال چند سال پیش بود و به خاطر همینم خیالم راحت شده بود که پروفایلش کاملاً واقعیه و فیک نیست
چند روز بعد وقتی یه عکس جدید از خودش آپلود کرد من سریع لایکش کردم و از اون طرف هم میراندا بهم پیام داد و بهم گفتش که :« میخوای با من ملاقات کنی یا نه » منم کلی ذوق کردم و سریع با فرستادن چند تا ایموجی آتیش باهاش موافقت کردم ...
پ.ن: میدونین به این آدم چی میگن؟!
هَوَل :)
@darktheory
کامنتهای زیر پستشو چک کردم و متوجه شدم که کلی مرد دیگه هم هستن که زیر اون عکسش دارن قربون صدقش میرن و ازش تعریف میکنن و متوجه شدم که من تنها پسری نیستم که باهاش داره صحبت میکنه یا لااقل تنها پسری نیستم که سعی داره مخشو بزنه، دوباره چند روزی با همدیگه صحبت کردیم تا اینکه یه روز وقتی هم اتاقیم برای یه کاری رفته بود خارج از شهر بهش پیام دادمو گفتم که اون شب توی خونه تنهامو اگه دوست داشته باشه میتونه بیاد پیشم، میراندا سریع موافقت کرد و ازم آدرس خونه رو گرفت و بعدم گفتش که ۱۰ دقیقه دیگه میرسه
@darktheory
شاید براتون عجیب باشه که چرا تو تمام این مدتی که با هم حرف میزدیم سن همدیگه رو نپرسیده بودیم ولی خب حرفای مهمتری برای گفتن داشتیم و اون لحظه اولین باری بود که راجع به سن همدیگه داشتیم از هم سوال میکردیم، میراندا ازم سنمو پرسید و منم بهش گفتم ۱۸ و اونم در جواب بهم گفت که ۱۹ سالشه
این برام واقعاً عجیب بود چون یادمه یه بار زیر یکی از پستاش یه مرد کچل سنبالا ازش پرسیده بود چند سالته و اونم بهش جواب داده بود و گفته بود ۲۵
این قضیه واقعاً برام مشکوک بود
@darktheory
برای همینم گوشیمو برداشتم و دوباره رفتم سراغ کامنتهای پست آخرش توی اینستاگرام، بعد از کلی گشتن متوجه شدم که همه کامنتایی که زیر همه پستاش گرفته بود از طرف مردا بودن یعنی حتی یکی از دوستاشم براش کامنت نذاشته بودن ، از همین دوستای دختری که زیر پستای اینستاگرام هوای همدیگه رو دارن و قربون صدقه همدیگه میرن که توی همه پروفایلهای عادی میبینیم
از طرفی هم مردایی هم که براش کامنت گذاشته بودن اکثراً مردای عجیب سنبالا بودن که براش کامنت های ج.نسی کثیف گذاشته بودن، یعنی از بین همون مردام یه دوستی نداشت که هم سن و سال خودش باشه؟! یه پسر جوون که شاید همکلاسیش باشه
@darktheory
بعد از اون رفتم سراغ عکسهای قدیمیترش که ببینم عکسی هم با دوستاش گذاشته یا شاید کسی رو تگ کرده باشه روی این عکسا ولی هرچی گشتم همه عکساش یا تکی بودن یا اگرم تک و توک عکس گروهی داشت هیچ کسی روشون تگ نشده بود و هیچ کسی هم از توی اون عکسها براش کامنت نذاشته
قضیه خیلی بودار بود برای همینم سریع بلاکش کردم ولی خیلی طول نکشید که یهو سه تا اکانت دیگه شروع کردن پشت سرهم بهم پیام دادن
سیل پیام های تهدید از طرف اون سه تا اکانت که به نظر میومد همشون هم فیک باشن داشت به طرفم میومد، اونا پشت سر هم تهدیدم میکردن و بهم میگفتن که نباید این کارو میکردم، به یکیشون جواب دادم و اون حتی نذاشت یه ثانیه از روی پیام من بگذره که برام نوشت « میراندا رو آنبلاک کن »
@darktheory
همونجا هر سه تای اون اکانتارم بلاک کردم و سریع برگشتم سراغ پیامام با میراندا و اون پیامی که توش آدرس خونمو براش فرستاده بودم و پاک کردم ، خوشحال بودم که لااقل شماره تلفن یا اطلاعات شخصیمو بهش ندادم و بعدم سریع اکانتمو پرایوت کردم و گوشیمو بستم گذاشتم کنار
بعد از همه این ماجراها دیگه دیر وقت بود و منم رفتم که بخوابم...
@darktheory
معمولا من خیلی سبک میخوابم و اون شبم به خاطر ترسم از شبای قبلم هوشیارتر خوابیده بودم ، تقریبا یه ساعتی بود که سر جام دراز کشیده بودم و داشتم تلاش میکردم که بخوابم که یهو یه صدایی از بیرون اتاقم از توی پذیرایی شنیدم
اون زمان که این اتفاق افتاد بهمن ماه بود و هوای بیرون یخبندون بود به خاطر همینم تمام وسایل گرمایشی خونه روشن بودن همینم باعث میشد که همیشه توی خونه یه صدای ترق و تروقی از رادیاتورها و پکیج بیاد ولی صداهایی که اون شب داشتم میشنیدم با قبلی فرق میکرد... بلندتر بودن....
@darktheory
نرفتم که منبع صدا رو چک کنم ولی با هر صدایی سرمو میچرخوندم و به سمت صدا نگاه میکردم که مطمئن بشم کسی اونجا نباشه، به هر حال بعد از چند دقیقه خوابم برد ولی زیاد طول نکشید که دوباره بیدار شدم
اتاقم تاریک بود و چیزی توش دیده نمیشد ولی مطمئن بودم که یه چیزی منو بیدار کرده... دیدین یه وقتایی توی خواب یه صدایی میشنوین و بیدار میشین ولی وقتی بیدار شدین نمیدونین که اون صدای چی بوده چون وقتی صدا رو داشتین میشنیدین خواب بودین...
@darktheory