بعد از اون رفتم سراغ عکسهای قدیمیترش که ببینم عکسی هم با دوستاش گذاشته یا شاید کسی رو تگ کرده باشه روی این عکسا ولی هرچی گشتم همه عکساش یا تکی بودن یا اگرم تک و توک عکس گروهی داشت هیچ کسی روشون تگ نشده بود و هیچ کسی هم از توی اون عکسها براش کامنت نذاشته
قضیه خیلی بودار بود برای همینم سریع بلاکش کردم ولی خیلی طول نکشید که یهو سه تا اکانت دیگه شروع کردن پشت سرهم بهم پیام دادن
سیل پیام های تهدید از طرف اون سه تا اکانت که به نظر میومد همشون هم فیک باشن داشت به طرفم میومد، اونا پشت سر هم تهدیدم میکردن و بهم میگفتن که نباید این کارو میکردم، به یکیشون جواب دادم و اون حتی نذاشت یه ثانیه از روی پیام من بگذره که برام نوشت « میراندا رو آنبلاک کن »
@darktheory
همونجا هر سه تای اون اکانتارم بلاک کردم و سریع برگشتم سراغ پیامام با میراندا و اون پیامی که توش آدرس خونمو براش فرستاده بودم و پاک کردم ، خوشحال بودم که لااقل شماره تلفن یا اطلاعات شخصیمو بهش ندادم و بعدم سریع اکانتمو پرایوت کردم و گوشیمو بستم گذاشتم کنار
بعد از همه این ماجراها دیگه دیر وقت بود و منم رفتم که بخوابم...
@darktheory
معمولا من خیلی سبک میخوابم و اون شبم به خاطر ترسم از شبای قبلم هوشیارتر خوابیده بودم ، تقریبا یه ساعتی بود که سر جام دراز کشیده بودم و داشتم تلاش میکردم که بخوابم که یهو یه صدایی از بیرون اتاقم از توی پذیرایی شنیدم
اون زمان که این اتفاق افتاد بهمن ماه بود و هوای بیرون یخبندون بود به خاطر همینم تمام وسایل گرمایشی خونه روشن بودن همینم باعث میشد که همیشه توی خونه یه صدای ترق و تروقی از رادیاتورها و پکیج بیاد ولی صداهایی که اون شب داشتم میشنیدم با قبلی فرق میکرد... بلندتر بودن....
@darktheory
نرفتم که منبع صدا رو چک کنم ولی با هر صدایی سرمو میچرخوندم و به سمت صدا نگاه میکردم که مطمئن بشم کسی اونجا نباشه، به هر حال بعد از چند دقیقه خوابم برد ولی زیاد طول نکشید که دوباره بیدار شدم
اتاقم تاریک بود و چیزی توش دیده نمیشد ولی مطمئن بودم که یه چیزی منو بیدار کرده... دیدین یه وقتایی توی خواب یه صدایی میشنوین و بیدار میشین ولی وقتی بیدار شدین نمیدونین که اون صدای چی بوده چون وقتی صدا رو داشتین میشنیدین خواب بودین...
@darktheory
اون لحظه دقیقاً همین اتفاق برای من افتاد، دور و برمو نگاه کردم ولی چیزی اونجا نبود تا اینکه نگاهمو انداختم به گوشه اون سمت اتاقم
اولش باورم نمیشد که چی دیدم، سرمو بردم جلوتر و چشامو ریز کردم که بتونم متوجه بشم واقعاً چیزی که دیدم واقعیت داره یا نه...
یه نفر اونجا گوشه اتاقم ایستاده بود، قسم میخورم که میتونستم لبخند وحشتناکشو ببینم، اونقدر ترسیده بودم که حتی نمیتونستم جیغ بزنم، تمام توانمو جمع کردم و بلافاصله از تو تختم پریدم و از اونجا فرار کردم بیرون
@darktheory
همونطور با پای برهنه دویدم توی خیابون و زنگ درِ همه همسایهها رو زدم
اونجا که بودم شروع کردم به داد زدن و گفتم یه نفر توی خونمه، همه همسایهها ریختن بیرون و خونه رو محاصره کردن تا وقتی که پلیس بیاد.
پلیسا وقتی رسیدن خونه رو بررسی کردن و کنارِ درِ پشتی خونه پیداش کردن ، لبخند وحشتناکش وقتی با دستبند داشت از کنارم رد میشد و هیچ وقت فراموش نمیکنم...
@darktheory
بعدها مشخص شد که اون مرد از این روش استفاده میکرده که توی خونه مردای جوون بره و وسایلشونو بدزده و حتی خیلی وقتا بلاهای بدتری سرشون بیاره
لازم نیست که بگم دیگه از اون به بعد هیچ وقت از هیچ کدوم از اپ های دوستیابی برای پیدا کردن دوست و آشنا استفاده نکردم :)
@darktheory
همه اینایی که براتون تعریف کردم داستانای واقعی از آدمای واقعیان و ادامه هم دارن و خیلی بیشترن...
نظرتون چیه؟
همه شبکه های مجازی میتونن وحشتناک باشن اگه نتونیم درست ازشون استفاده کنیم :)
@darktheory
خب رفقا اینم از بحث امشب
امیدوارم خوشتون اومده باشه
من که خودم کرک و پرام ریخت، هم وقتی داشتم تحقیق میکردم هم الان که دوباره داشتم تایپ میکردم
واقعا خیلی دارکه🤦🏻♀
امیدوارم واسه هیشکی پیش نیاد