✳️فیلم شرکت هیولاها ۱
و دانشگاه هیولاها ۲
ساخته استودیوی معروف دیزنی یعنی پیکسار هستند که به طور واضح در مورد آدرنوکروم است.
@darktheory
قدش بلند
سلام اومدم یک سوژه بگم من و پدر مادرم داشتیم لب دریا دور میزدیم که هیچ کس هم نبود بعد دیدیم یک چیز شفاف داره راه میرسه توجه نکردیم گفتیم شاید پلاستیک هست و چند دقیقه بعد دیدیم که به صورت برق باد دوید و رفت توی دریا دیگه هیچ وقت ندیدمش وقتی هم توی اینترنت دیدم اون موجود بود و ویدیو های هم بود
#ارسالی
@darktheory
سلام
من فاطمه هستم خانوادم مستاجر هستن
من اون زمانا که ۹ سالم بود فکر میکردم مستاجر بودن جالبه چون خونه های جدید میدم و خوشم میومد
تا اینکه وارد یه خونه جدید شدیم
این خونه جو متفاوتی داشت و کلا خرابه بود
ولی ما از روی نداری مجبور شدیم قبولش کنیم
توی حیات خونه زیر درخت نزدیک به ۳متر فقط برگای درخته بود و این یعنی خونه برای مدت زیادی خالی بوده وقتی از مادر و پدرم پرسیدم خونه چند وقته خالیه گفتن یه ۳۰ سالی هست
کلا از سر و روی خونه معلوم بود
یه چاه کنار درخت بود که خیلی ترسناک بود و کنار چاه هم دستشویی بود
خونه هم یه اتاق داشت و کوچیک ولی جادار بود خلاصه سال اول اینجوری گذشت که مشغول تعمیر بودیم چون صاحب خونه به ما بدهکار بود گفت با خونه هر کاری میخواین بکنین ماهم استفاده کردیم
تا اینکه تولد من و برادرم نزدیک شد و توی روز تولدم بابام من رو از توی حیات خونه صدا زد
رفتم ببینم چیکارم داره گفت بالا رو ببین
نگاه کردم
یا خود خودااا
این همه کلاغ بالای خونه چیکا میکنن
بخدا قسم میخورم نزدیک به ۳۰۰ تا کلاغ بالی خونه داشتن دایره ای میچرخیدن لاشه فیل مگه روی خونست که این همه کلاغ خومدن بالای خونه؟
بابام رفت روی سقف اما خبری نه از لونه بود نه لاشه حیوونی چیزی
بعد این اتفاق خاصی نیوفتاد
مثلا در این حد بود که از روی سقف خونه صدای پا میومد یا توی اشپز خونه سر و صدا میشد یا شبا من و داداشم که ۱ سال از من کوچیکتر بود احساس میکردیم تنها نیستیم و یکی داره نگاهمون میکنه
خانوما اقایون ما چون از نظر مالی مشکل داشتیم تلویزیون نداشتیم
ومن و داداشم اهل گوشی نبودیم برای همین نه فیلم ترسناک نگاه میکردیم نه کسی بهمون راجب جن و روح و..... چیزی وگفته بود
گذشت تا سال دوم دوباره توی روز تولد من و داداشم کلاغا اومدن و فقط هم توی همون روز و فقط هم بالای سر خونه ما
دیگه اتفاق های خونه برای شب نبود اینبار حتی روزا هم صدا بود و با گوشه چشمامون میتونستیم یه سری چیزا رو ببینیم ولی مادر و پدرمون متوجه چیزی نمیشدن
سال سوم هم اومد ولی این دفعه نه تنها کلاغا اومدن بلکه یه مهمون هم اوردن با خودشون که جلوتر میگم
توی سال سوم من ۱۲ ساله میشدم و داداشم ۱۱ مادر و پدرم دنبال خونه جدید بودن چون صاحب خونه گفت وضعیت خوبی نداره و میخواد خونه رو بفروشه اون شب من و داداشم تنها بودیم چون مادرم سر کار بود پدرمم دنبال خونه بود من داشتم با داداشم بازی میکردم اگه یادتون باشه ما بچگی ملق یا بهتر بگم پشتک میزدیم
من تصمیم گرفتم ملقم رو عقبی بزنم یعنی به جای اینکه برم جلو رفتم عقب که ای کاش این تصمیم رو نمیگرفتم وقتی سرم رو اوردم بالا نگاهم به اتاق خابمون افتاد کع یه مرد لخت دیدم که بدنش کاملا سفید بود و مو نداشت توی هیچ قسمت از بدنش و با چشمای بزرگ شدش داشت بهم نگاه میکرد اصلا شبیح انسان نبود 😳 تقریبا اینشکلی نتونستم بیشتر ببینمش چون از شدت ترس چشام رو بستم و جیغ کشیدم و با صدای برادرم به خودم اومدم که گفت چیشده چرا اینجوری شدی؟
زبونم بند اومدم بود فقط خودم رو کشوندم یه طرف بعد کع حالم بهتر شد دویدم سمت اتاق تک پنجره و پنجره رو با توری سالم دیدم خونه یه در بیشتر نداشت و ماهم همونجا بودیم و خلاصه زیر تخت کمد و.....
همه جارو گشتیم اصلا هیچ خبری از وجود اون مرد نبود اصلا ایا مرد بود یا چی الانم داخل یه خونه دیگه هستیم و از اون اتفاقات چند سالی میگزره ولی من هنوز احساس میکنم یکی داره نگاهم میکنه مخصوصا وقتی توی اتاق خوابم
#ارسالی
@darktheory