eitaa logo
| دَر سَر گُم |
591 دنبال‌کننده
125 عکس
65 ویدیو
0 فایل
در جستجوی خویشتن ساکنِ سیّاره رنج ها عاشقِ کتاب، حرف‌های عمیق، نوشتن و ایران🇮🇷 کپی نکنی بهتره :) برای حرف‌هایی که پناهی ندارند: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqrjeq3&btn=دَر.سَر.گُم من: @F_Karimian78
مشاهده در ایتا
دانلود
| دَر سَر گُم |
از ما فرزندانی باقی خواهد ماند که عاشقِ حسین(ع) هستند ... @darsargomm
یاد این مداحی افتادم: مادرم اسمتو خوند تو گوشم شال مشکیتو گذاشت رو دوشم گفت برای روضه امام حسین فرش زیرِ پامو هم میفروشم @darsargomm
با پرچمِ حسین، به دلِ دنیا می‌زنیم... @darsargomm
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این اشک‌ها کفافِ این همه دلتنگی را نمی‌دهد... @darsargomm
پدرِ یگانه‌ی ۷ ساله چند روزِ پیش شهید شدند ... @darsargomm
[رزِ سفید] میبینی امشب چقدر هوا سرد شده؟ انگار خدا زمستونش رو ریخته تو بهار دیدم سرده، تو هم که سرمایی... برات اون پالتو کرمیه رو آوردم که خیلی دوسش داری، باشه ببخشید همون نسکافه‌ای! والا من که هنوز فرق این رنگ‌ها رو نفهمیدم ولی تو حساسی دیگه یادته یه بار برا تولدت سفارش کرده بودی گل رز سفید برات بخرم من به جای سفید، شیری خریدم؟ تا چند ساعت باهام قهر بودی . آخه من قربون اون خط اخم رو پیشونیت... تو راه اومدنی داشتم به این فکر میکردم چقدر "دوستت دارم" چقدر دلم می‌خواد بهت بگم که من چقدر چهره‌تو، صداتو، چشمای نجیبِتو، اخلاقتو، اصلا اون خنده ات که هیچوقت نفهمیدم واقعا خوشحالی یا داری به من میخندی رو، قهرتو که آخرشم دلت طاقت نمیاورد پامیشدی با اخم برام غذا درست میکردی و میچیدی رو میز رو، اصلا همه چیتو دوست دارم... الانم مثل همیشه داری اون لبخند دلبرتو بعد شنیدن این حرفا تحویلم میدی ... فکرِ این قلبِ ما هم باش دیگه ... خودمونیم؛ این حرفا رو دارم بهت میگم که یکم دلم سبک‌ بشه ها، والا یه جوری ام که انگار غم همه عاشق‌های به معشوق نرسیده رو ریختن تو این دلِ وامونده‌ی من امروز بیشتر دلم برات تنگه دلم برا وقتایی که بهت میگفتم تو رزِ سفید منی و اون لپات عینهو انار نوبرونه گل مینداخت و ریز ریز میخندیدی خیلی تنگ شده جنگ رو هیچوقت نمیبخشم که تو را ازم گرفت، نمیدونم ولی شاید اگه اونم خنده هاتو دیده بود این‌کارو نمی‌کرد. راستی یادم باشه فردا دارم میام سر راه برات رز سفید بخرم، گاهی یادم میرفت سالگرد ازدواجمونو ولی دیگه فکر‌ نکنم هیچوقت یادم بره ... | فاطمه کریمیان | @darsargomm
چقدر امروز جمعه بود :( @darsargomm
میگفت شب ها قلبِ آدم ها را شیشه‌ای به نازکیِ یک گلبرگ بدانید . چقدر درست میگفت ... @darsargomm
هدایت شده از رادیو محمدعلی
چهل روز است که احساس می‌کنم دو چیز را بیش از همه دوست دارم : ایران و سیدعلی خامنه‌ای ...
دیشب تو تجمعات یکی میگفت حاضرم همین الان بمیرم ولی حزب الله لبنانو تنها نذاریم. سید علی چه مردمی تربیت کردی🥲🥲🥲 @darsargomm
به یاد نوزادان و مادران زایشگاهِ لبنان از هفته‌ی سی‌وششم‌ بی‌تاب شده بود. هر شب خوابش را می‌دید. در عالم رویا غرق بوسش می‌کرد. روزی صد بار لباس هایش را تا می‌زد، بو می‌کرد و او را در تک تک آنها تصور می‌کرد. هر کدام را با هزار وسواس و ذوق خریده‌‌ بود. دست می‌کشد روی شکمش. انگار دو هندوانه‌ی بزرگ گذاشته‌اند زیر پیراهنش. زیر لب گفت:« جات خیلی خوبه؟ من دارم دیوونه میشم از این دوری. سی و نه هفته شدا‌. پس کی می‌خوای بیای تو بغلم؟ عجله کن دیگه. دلم می‌خواد ببینمت. دلم میخواد بوت کنم...» همان لحظه، درد بدی دوید دور کمرش. قطع شد. یک دقیقه بعد دوباره همان درد چرخید دور شکمش. باز قطع شد. همینطور منظم درد می آمد و می‌رفت. لبخند پهنی نشست روی لبانش. بلند گفت:«عجب درد شیرینی. بالاخره دل او هم برایم تنگ شد.» زمان وصال رسیده بود. تلفن را برداشت و محمد را خبر کرد. او هم با سرعت نور خودش را به آنها رساند. ساک بچه را برداشتند و رفتند بیمارستان. ساعتها درد کشید اما خبری از بچه نشد. زمان کم بود و بهترین کار رفتن به اتاق عمل بود. بردنش اتاق عمل. صلاح دکتر، بیهوشی بود. بهوش که آمد داخل ریکاوری بود. دندان‌هایش بهم کوبیده می‌شد. صداها دور سرش می‌چرخید. بزور زبانش را به حرکت درآورد و گفت:«بچم کجاست؟» پرستار مهربانی دستش را گرفت و گفت:«بریم تو بخش بچه ات رو هم میاریم، میبینیش. خیلی نازه. مثل خودت.» اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. راهی بخش شدند. انتظار داشت به پایان می‌رسید. ناگهان صدای ترسناکی بلند شد. بوم ... بوم.... بوم.... جیغ، خاک و خون همه جا را پر کرد. خودش با آرزویش و اولین فرزندش، برای همیشه دفن شد. مائده پاپولی https://eitaa.com/ganjinehnevesht
تراپی تازه کشف شده: << تکون دادن پرچم سه رنگ ایران قشنگمون >>🇮🇷🇮🇷🇮🇷 @darsargomm