eitaa logo
| دَر سَر گُم |
592 دنبال‌کننده
125 عکس
66 ویدیو
0 فایل
در جستجوی خویشتن ساکنِ سیّاره رنج ها عاشقِ کتاب، حرف‌های عمیق، نوشتن و ایران🇮🇷 کپی نکنی بهتره :) برای حرف‌هایی که پناهی ندارند: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sqrjeq3&btn=دَر.سَر.گُم من: @F_Karimian78
مشاهده در ایتا
دانلود
45.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رنج‌هامونو بشناسیم و دسته بندی کنیم برای بعضی رنجا باید جنگید و بعضی دیگه رو باید فقط پذیرفت ... @darsargomm
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. و در نهایت وطن تنها داراییِ ماست🇮🇷 پی نوشت : این مردم واقعا مبعوث شدن! زیر بارون امشب پر‌شورتر از هر شب اومدن این آقایی که روی ویلچرن تقریبا هر شب میان تکلم براشون سخته دستاشون به سختی حرکت میکنه ولی با عشق برای وطن شعار میدن و پرچم تکون میدن عجیب مردمی‌ان این مردمانِ مبعوث شده @darsargomm
| دَر سَر گُم |
وقتی آدمای این مدلی میبینم یاد اون جانبازی میفتم که میگفتن من ۷۰ درصدم؛ هنوز ۳۰ درصدم مونده که برا وطن خرجش کنم ... @darsargomm
| دَر سَر گُم |
وقتی آدمای این مدلی میبینم یاد اون جانبازی میفتم که میگفتن من ۷۰ درصدم؛ هنوز ۳۰ درصدم مونده که برا و
اگه تا الان نرفتید توی تجمعات به هر دلیلی، فارغ از هر اعتقاد و دیدگاه سیاسی که دارید یه بار دستِ خودتونو بگیرید و ببرید قطعا این مردمِ عاشق شما رو هم مبعوث میکنن :) @darsargomm
به قول سید مصطفی موسوی « زندگی بدونِ مبارزه، مرگ است. » @darsargomm
اندکی در محضر جناب ابراهیمی . @darsargomm
[جنگ، جنبشِ ضدّ فراموشی] شب از نیمه گذشته کمتر از دو ساعت تا اذان صبح ... سکوت عمیقی خانه را پر کرده؛ از آن سکوت ها که دوست دارم تا ابد تمام نشود اهالی خانه در خوابِ خوش؛ خوشحالم که حداقل در خواب، خوشند تنها صدایی که به گوشم می‌رسد صدایِ قُلنج شکاندن مواد غذایی توی یخچال و گهگاهی صدایِ جغدی روی پشت بام خانه روبرویی . این جغد چند سالی است همسایه خانه‌مان شده . توی آشپزخانه نشسته ام روی صندلی و کتابِ نادر ابراهیمی روی میز دارد به من نگاه می‌کند . من هم نگاهش میکنم . چند خطی میخوانم ولی ذهنم الان برای این جمله های عمیقِ از بهشت آمده، زیادی خسته است. کتاب را می‌بندم و برمی‌گردانم سرِ جایش. امشب خواب به چشمانم نمی‌آید؛ من هم اصرارش نمیکنم. دلتنگم و دارم فکر میکنم جنگ به واقع دشمنِ فراموشیست... آدم ها توی جنگ چیزهایی را به یاد می‌آورند که توی جعبه‌ای بقچه پیچ تهِ صندوقچه دلشان پنهانش کرده بودند . آدم‌ها توی جنگ کسانی را به یاد می‌آورند که فکر می‌کردند تا همیشه با آن‌ها خداحافظی کرده‌اند حتی با یادشان . حتی آدم‌هایی را که دوستشان دارند ولی زندگی فرصت معاشرت با آنها را گرفته است ... و لحظه‌های زیسته و نزیسته زندگی‌شان را ... به قول استادی جنگ با آدم چه ها که نمی‌کند فکر کنم جنگ زده شده ام الان دوست دارم به تک تک آدم‌های رفته از زندگی‌ام پیام بدهم و به بعضی‌شان بگویم از زندگی‌ام رفته اید ولی از دلم نه. دوست دارم فردا بلیط اتوبوس بگیرم بروم خانه آن دوستم که شمال است چند روز بمانم، صبح ها با عطرِ نانی که مادرش می‌پزد از خواب بیدار شوم، بروم با ترسم از گربه سیاه خانگیشان روبرو شوم، بعد هم بروم دریا آنقدر بمانم که به جای ماسه علف زیر پایم سبز شود. دوست دارم به آن دوستم که به خاطر گفتن حرف حق، من را از گوشی اش [بخوان از زندگی اش] بلاک کرد زنگ بزنم و بگویم ببین دنیا ارزش ندارد همین الان ممکن است یک بمب با کلاهک یک و نیم تُنی بخورد وسط خانه ما و این مکالمه‌مان تا ابد قطع شود دوست دارم برگردم به سال‌های دانشگاه و بیشتر از قبل با رفقایم حتی به تَرکِ دیوار هم بخندم به چترِ خانمی که باد پارچه اش را با خودش برده بود و فقط دسته اش توی دست آن زن مانده بود و او هنوز نمیدانست و زیرِ باران ایستاده بود یا به زمین خوردن همکلاسی‌مان وسط لابی دانشکده [ خدا من را ببخشد ولی اینجور وقت‌ها اول خنده ام می‌آید بعد حس دلسوزی و بعد عذاب وجدان که چرا خندیدم ] یا برگردم به آن روزی که توی پارکِ کنار دانشکده روی نیمکتی نشسته بودم و تکلیفِ چند سال بلاتکلیفی ام را روشن می‌کردم؛ حتی با گریه ... بعدش هم بروم برای خودم گلِ آلسترومریامِ صورتی بخرم برای این‌که مثلا به خودم بگویم من قدرِ شجاعت تو را می‌دانم بعدش هم بروم خوابگاه و چند ساعت با رفیقم توی بغلِ هم گریه کنیم و به هم دستمال تعارف کنیم گریه او برایِ سخت‌گیریِ استادِ کارآموزی اش، گریه من برایِ سخت‌گیریِ زندگی . آدم توی جنگ چه ها که به این کله‌ی جنگ زده اش نمی‌رسد دلم می‌خواهد همه آن لحظه ها و روزها و سال ها را دوباره زندگی کنم، حتی آن‌ روزهایی را که غم را توی جامدادی ام میگذاشتم و با هم به دانشگاه میرفتیم. از بس خیالم به این طرف و آن طرف دوید، این شکمِ بیچاره صدایش در آمد در فریزر را باز میکنم و بعدِ چند ثانیه میبندم. چون میدانم توی آن قوطیِ بستنیِ فلک زده، چیزی جز کرفس خرد شده پیدا نمی‌شود. دلم برای مامان تنگ شد. امشب خانه نیست صدای جغد می‌آید چه میدانم شاید این جغد هم از دلتنگی خوابش نمیبرد... |فاطمه کریمیان| @darsargomm
| دَر سَر گُم |
[جنگ، جنبشِ ضدّ فراموشی] شب از نیمه گذشته کمتر از دو ساعت تا اذان صبح ... سکوت عمیقی خانه را پر کرد
آدم‌ها توی جنگ کسانی را به یاد می‌آورند که فکر می‌کردند تا همیشه با آن‌ها خداحافظی کرده اند حتی با یادشان. @darsargomm