eitaa logo
محمد دشتی
292 دنبال‌کننده
113 عکس
15 ویدیو
0 فایل
دشتی هستم؛ مسئول موسسه سلمان ( @salman_sci ) در حال تحصیل در حوزه‌ی علمیه‌ی قم و تحقیق بر روی کشور عراق جایی برای اشتراک یادداشت‌ها، تجربیات و روایت‌های میدانی ارتباط: @khavidaki
مشاهده در ایتا
دانلود
محمد دشتی
کیفی که جاماند! قسمت اول از اول با بچه‌ها هماهنگ کردیم که چون وقت گذشته باید سریع برنامه را جمع کنیم. به جواد هم گفتم اینجا روضه مفصل نمی‌خواد بخونی؛ فقط یک سلام. هنوز نرسیده بودیم به خانه شهید که گره افتاد به کار. آدرس خانه، وسط کوچه‌ پس‌ کوچه‌های تنگ و پیچ‌ در پیچ محله گم شده بود. چند بار دور زدیم. از این خیابان به آن خیابان. هر کس چیزی می‌گفت. یکی می‌گفت از بالا برویم، یکی می‌گفت نه، از پشت مسجد راه دارد. آخرش کوچه را پیدا کردیم. ماشین‌ها را به زحمت توی کوچه‌ها جا دادیم و پیاده راه افتادیم. اما ظاهراً منزل شهید آخر کوچه است! هادی جلو می‌شود تا خانه را پیدا کند. منصور نفسش بریده و سربالایی کوچه را آرام آرام می‌آید. ابوکرار و سیدموسی هم همراهی‌اش می‌کنند. ما هم کم کمک خسته می‌شویم از پیاده روی در این سربالایی تیز. نگرانی نرسیدن به قرار بعدی هم مزید بر علت شده. به خصوص که محمدصادق هم پشت سر هم تماس می‌گیرد و تاکید می‌کند. توی همین فکرها بودم که هادی از دور پیدا شد. بیایید؛ اینجاس؛ پیداش کردم. به در خانه شهید رسیدیم. مثل همه خانه‌های شهدا حجله بسته بودند و دم در هم چند بنر تبریک و تسلیت. اسم شهید را که دیدم انگار یک‌دفعه چیزی توی دلم فرو ریخت. چرا از صبح تا حالا که لیست اسامی شهدا و آدرسشان را برایم فرستاده بودند دقت نکرده بودم به اسم شهید؟! این همان امیرحسین نبود؟ همان جوانی که کیفش در دفتر امت جا مانده بود؟؟! یک دفعه همه چیز آمد جلوی چشمم. در سفر اول خادمان، یک شب اسکان‌مان در دفتر امت بود. روزهای آخر سال بود و بچه‌ها داشتند کار و بارشان را جمع می‌کردند که به عید نخورند. شهرستانی‌ها هم یا رفته بودند یا در تدارک رفتن. صبح جزء آخرین گروه‌هایی بودیم که از دفتر خارج می‌شدیم. روز آخر برنامه بود و خادمان بلیط داشتند برای رفتن به مشهد. کیف‌ها را که برداشتیم دیدیم یک کیف اضافه مانده گوشه اتاق. خیال کردیم برای یکی از بچه‌های خود دفتر است و رهایش کردیم. شب شیخ مهدی زنگ زد که شما چیزی جا نگذاشتید؟! گفتم نه. گفت یه کیف جامونده، برا بچه‌های شما نیست؟ گفتم نه، اتفاقا صبح هم که داشتیم می‌رفتیم دیدیم اما برای بچه‌های ما نبود. با خودش زمزمه کرد: پس نکنه برا باشه که دیروز شهید شد؟! خداحافظی کرد و من ماندم و مبهوت از اینکه ساعاتی را با شهید گذراندیم و حواسمان نبوده! بدون آنکه بشناسیمش! https://eitaa.com/joinchat/949224715Ca3bb399b82
محمد دشتی
کیفی که جاماند! قسمت دوم این خاطره، همان‌جا جلوی در خانه در چشم به هم زدنی در ذهنم مرور شد. گوشی را درآوردم و سریع به شیخ مهدی زنگ زدم. - فلان شهید از بچه‌های شما بود؟ ـ اره چطور؟ قضیه را که گفتم آهی کشید و گفت: کاش میگفتی منم میومدم. گفتم خودم هم الان فهمیدم که کجا اومدم. جلوی در خانه صبر کردیم تا لشکر شکست خورده‌مان! برسند. قضیه را که گفتم بغضشان گرفت. دو نفر از این خادمان از همان گروه قبلی‌اند. اما دو نفرشان اصلاً امیرحسین را دیده بودند. پله‌ها را که بالا می‌روم صدای محمد معتمدی در گوشم پخش می‌شود که می‌خواند: دیگر تنها، گریه حالم را می‌داند ... وارد خانه می‌شویم. مادر شهید با دیدن پرچم حضرت عباس بغضش می‌ترکد. می‌گوید پسرم خادم‌ها را فرستاده تا دلداری‌ام دهد. حرفش را تأیید می‌کنم و داستان آشنایی‌مان با شهید را می‌گویم. اینجا فقط یک چیز داغ آدمی را تسلی می‌دهد. روضه‌ی اباعبدالله! اشاره می‌کنم به جواد. جواد هم مستقیم روانه‌مان می‌کند کربلا. بعد از روضه کمی پیش صحبت‌های پدر و مادر شهید می‌نشینیم. هرچند وقت گذشته اما کسی پای بلند شدن ندارد. انگار شهید نمی‌گذارد زود بروی. اما چاره‌ای نیست. خانواده شهید منتظرند و باید برویم. آخرین نفر خداحافظی می‌کنم و از پدر شهید می‌خواهم برای ما هم دعا کند، شاید به خاطر دعای او هم که شده عاقبت به خیر شویم. پایین می‌آیم از پله‌ها. توی حیاط هر کس گوشه‌ای زانوی غم بغل گرفته و گریه می‌کند. ابوعلی که به خاک افتاده. مؤمن تو که اصلا شهید را ندیده بودی!! روی دیوار حیاط بنری از شهید نصب کرده‌اند که شهید دست بلند کرده و انگار به هر کس داخل خانه می‌شود سلام می‌دهد. ابوکرار می‌گوید اول که وارد شدم حس کردم خود شهید جلویم ایستاده و سلام می‌کند. از سرازیری کوچه خود را سریع به ماشین‌ها می‌رسانیم. به هادی می‌گویم مداحی "یا برگرد" کریمی رو بذار. توی ماشین ما که تا مقصد قیامت بود. آن دو ماشین دیگر را نمیدانم. https://eitaa.com/joinchat/949224715Ca3bb399b82