eitaa logo
محمد دشتی
336 دنبال‌کننده
211 عکس
25 ویدیو
0 فایل
طلبه درس خارج حوزه‌ی علمیه‌ی قم پژوهشگر فرهنگ، جامعه و سیاست عراق مسئول موسسه فرهنگی اجتماعی سلمان ( @salman_sci ) مدیر مسئول کانال تحولات عراق ( @iraqevents ) تحلیل‌ها و روایت‌هایی از فرهنگ، سیاست و زیست اجتماعی مردم عراق ارتباط: @khavidaki
مشاهده در ایتا
دانلود
علما اذن ورود ندادن!! دیروز یه سر رفتم امام زاده جعفر (میدان بعثت یزد) برای زیارت. گفتم حالا که تا اینجا اومدم یه سر برم مزار شهید دانش (قاری بین‌المللی و از شهدای حادثه‌ی منا) و حاج آقای آیت‌اللهی یه فاتحه ای بخونم. اومدم بیرون که برم سمت مزارشون دیدم فضا یه مقدار زنونه است؛ ظاهراً ورودی خانم‌ها هم از همین راهرو بود. برای همین با یه حجب و حیایی از جلوی در ورودی خانم‌ها رد شدم و رفتم به سمت مزار علما. دیدم فضا خیلی سنگینه؛ انگار کلاً فضا زنونه است و من دارم وارد قسمت خواهران می‌شم! اینور و اونور نگاه کردم دیدم ظاهراً همه خانم‌اند. 😶‍🌫 تصمیم گرفتم برگردم که یهو دیدم از اون دوردورا یه آقایی ظاهراً حضور داره. دلم قرص شد که خب مکان عمومیه و خانم و آقا می تونن حضور داشته باشن. برای همین مسیر رو ادامه دادم که برسم به غرفه‌ی مد نظر. دم در ورودی خواستم وارد بشم دیدم که همه‌ی خانم‌ها یا دعا و زیارت می‌خونن یا سر یه مزار نشستن و دارن مرتب می‌کنن. خلاصه کلاً فضا زنونه بود. دوباره دو دل شدم برم تو یا نه! یه خانم مسن‌تری که حکم مادربزرگم رو داشت من رو دید. با لب و دهن و اشاره‌ی دست گفتم می تونم بیام داخل؟ رو ترش کرد، سرش رو پایین انداخت و زیر لب یه استفراللهی گفت. 😐 گفتم تا دعوامون نشده و نیفتادن دنبالم برگردم. داشتم برمی گشتم که دیدم یه آقایی داره میاد؛ گفتم خب احتمالاً الان میشه مردونه هم رفت. ازش پرسیدم که آقا ببخشید اینجا مردونه هم میشه اومد؟ گفت نمی دونم حاج آقا؛ من دیدم شما اینجایی اومدم! گفتم یا خدا! الان حضور من اینجا ترویج منکرات هم میشه!! زودتری در برم تا کار از این خراب‌تر نشده. تو مسیر برگشت که دیگه رسیده بودم سمت برادران، یک خادمی رو دیدم. از خادم بزرگوار پرسیدم که آقا قضیه چیه؟ مزار علما رو میشه رفت یا مخصوص زنونه است؟ گفت که نه حاج آقا مشکلی نداره. مزار خیلی از علما اونجاست و خیلی از آقایون، طلاب و علما میان زیارت. راهروی مقابلش هم نشون داد و گفت از این طرف هم میشه رفت. از این مسیر جدید راه افتادم سمت مزار علما. اولین غرفه‌ای که سمت چپ بود رفتم داخل. دوباره دیدم که ظاهراً اینجا هم محیط همچین مردونه نیست و دوباره خانم ها نشستن سر مزارها. دو دل بودم که چی کار کنم. پشت ستون یه مردی نشسته بود. گفتم خب ظاهراً اینجا محیط مردونه‌تره. رفتم داخل و یکی یکی مزارها نگاه کردم ببینم مزار کیه. سر بعضی مزارها هم فاتحه‌ای خوندم. داشتم همینجوری نگاه می کردم پشت اون ستون رو که آقاهه نشسته بود دیدم یه زوج جوونی جای دنج پیدا کردن برای صحبت! 😎 فهمیدم اونجا دیگه خیلی محیط اختصاصیه و بی‌خیال ادامه زیارت شدم. مسیرم رو چرخوندم و از اون غرفه اومدم بیرون. خواستم برم سمت غرفه‌ی بعدی که مزار علما بود دیدم که اینجا هم یه عده خانم نشستن دارن مدل حلقه‌ی صالحین با هم صحبت می‌کنن، یه عده خانم خوابیدن و خلاصه یه فضای کاملاً زنونه است. 🙄 به خودم گفتم که ظاهراً امروز علما اجازه‌ی دیدار نمیدن! ⛔️ راهم رو کج کردم و از راه دور فاتحه ای برای علما و شهدا خوندم و اومدم بیرون. از ما که گذشت ولی آقایون متولی! یه فکری برای معماری حرم بردارید! 😅 @dashti_mohammad
دیشب در مورد پرونده‌های روز عراق صحبت کردم و از آنجا که مخاطب را آشنای با فضای عراق و دغدغه‌مند نسبت به این فضا می‌دانستم، از بیان مباحث قدماتی در خصوص تاریخ، جریانات و مردم‌شناسی و ... اجتناب کرده و سعی کردم در حد امکان، سوالات به‌روزتری که در ذهن مخاطب است را بیان کنم. در ابتدای جلسه تمایلم به مباحثه‌محور بودن ارائه و عدم سخنرانی صِرف را اعلام کردم و بحمدلله مخاطبین هم به خوبی همراهی کردند. محتوای جلسه به چهار پرونده‌ی روز عراق اختصاص یافت: ۱. پرونده تشییع حضرت آقا در عراق و بررسی زوایای مختلف این مشارکت به خصوص در بعد اجتماعی آن ۲. پرونده بسته شدن تنگه هرمز، کاهش صادرات نفت عراق به زیر ده میلیون بشکه در ماه و تبعات اقتصادی و اجتماعی ناظر به آن ۳. پرونده خلع سلاح مقاومت با مقدمه‌ای از وضعیت دولت فعلی عراق و صد روزی که پشت سر گذاشت. ۴. پرونده اخراج آمریکا از عراق و مهلتی که برای آن تعیین شده در هر پرونده تلاش شد تا ظرفیت‌هایی که برای جریان دانشجویی جهت کنشگری وجود دارد و اهمیت آن تشریح گردد. ان شاء الله به زودی صوت جلسه توسط دوستان برگزار کننده منتشر خواهد شد. استماع بفرمایید، اگر هم سوالی بود در خدمتم. @dashti_mohammad
بعثت در خویدک! @dashti_mohammad
بعثت در خویدک! اینجا خویدک است؛ روستایی با حدوداً هزار نفر جمعیت و در فاصله‌ی ۱۰ کیلومتری شهر یزد در یکصد و شصت و نهمین شب از شب‌های حماسه‌ی ایران از خانه‌ی آبا (پدربزرگ پدری) برمی‌گشتم که کاروان خودرویی - موتوری ملت مبعوث را دیدم که راه افتاده‌اند. از وانتی که تازه از مزرعه برگشته بود تا چهارصدوپنجی که چندتا خانم سوار آن بودند. از ون سبز رنگ حسن آقا که مَرکَب برنامه‌های فرهنگی محل است و این شب‌ها، هم حکم ماشین صوت را دارد و هم بچه‌ها را سوار می‌کند تا جوان‌ترهایی که با موتور آمده‌اند و چندتا نوجوان دهه نودی با دوچرخه‌هاشان. حدود ده دوازده ماشین بودند با چندتا موتور و دوچرخه در بین‌شان. با خود گفتم چه بهتر که با جمعیت همراه شوم و فریضه‌ی امشب خیابان را با این جماعت اقامه کنم. از خیابان‌های مختلف روستا و کوچه‌پس‌کوچه‌های محله‌های آن رد شدند و نزدیک سی دقیقه توی روستا چرخیدند. برایم جالب بود که در روستایی با این جمعیتِ کم، چنین جمعی پای کار بوده و برای حضور در میدان آماده‌اند. برنامه که تمام شد رفتم سمت آقامحمود دشتی، فرمانده پایگاه بسیج روستا که هم احوالی بپرسم و هم خدا قوتی عرض کنم. گفتم «ماشاءالله حضور توی این شب‌ها خیلی خوبه». حرفم را تأیید کرد و گفت «حاجی امشب چون ساعت برنامه عوض شده (به دلیل مجلس ختمی که توی مسجد روستا برقرار بوده) خلوت‌ترین شب برنامه‌مون بود؛ خیلی‌ها خبردار نشدن و نیومدن. مثلاً همین دیشب فقط سی و سه تا ماشین داشتیم!» این از شگفتی‌های ملت مبعوث ماست. مردمی که بعضی‌هاشان تا قبل از این منتقد بودند یا نسبت به خیلی از مسئولین زاویه داشتند، حالا آمده‌اند پای کار و خودشان شده‌اند گرداننده‌ی اصلی صحنه در این روزهای حماسه‌ی ایران. @dashti_mohammad
محمد دشتی
بعثت در خویدک! اینجا خویدک است؛ روستایی با حدوداً هزار نفر جمعیت و در فاصله‌ی ۱۰ کیلومتری شهر یزد
به همین مناسبت شاید بد نباشه گریزی بزنم به معرفی (آروز)؛ شهیدی که توی همین جنگ اخیر شهید شد و برای من نماد جوان مومن انقلابی بود و هر بار می‌دیدمش روحیه می‌گرفتم. کسی که توی خارج از روستای خویدک بزرگ شد، توی خارج از شهر یزد دانشگاه رفت، تحصیلاتش رو کامل کرد و بعد از اینکه تحصیلات دانشگاهیش رو تموم کرد، به به مردم، روستا رو برای زندگی انتخاب کرد. اومد خویدک و توی منزل مادربزرگش ساکن شد و توی روستا موند. اول از همه پایگاه بسیج رو متحول کرد، پایگاه رو رونق بخشید و زنده کرد. بعدش وارد شورای روستا شد و شد دهیار روستای خویدک. تو مدت دهیاری‌اش، روستا رو از لحاظ زیرساختی و آبادانی واقعاً از این رو به اون رو کرد. جدول‌کشی خیابون اصلی، آسفالت کردن کوچه‌ها و خلاصه رسیدگی به روستا و مردمش از جمله کارهایی بود که توی مدت فعالیتش انجام داد. چون رشته‌ی تحصیلی‌اش مرتبط بود، دامداری و کشاورزی روستا رو ارتقا بخشید. بعد از اون هم میدون رو به جوون‌ها و بقیه دوستانش سپرد، ولی در کنارشون بود و حامی‌شون تا اینکه توی همین جنگ اخیر به شهادت رسید. یکی از یادگاری‌های به جا مونده از شهید، گلزار شهدای خویدک هست. گلزاری که وصیت کرده بود خودش رو اونجا دفن نکنند؛ بلکه در کنار مردم عادی روستا دفن بشه! اون شب که با آقا محمود دشتی، فرمانده‌ی فعلی پایگاه و رفیق قدیمی شهید صحبت می‌کردم می‌گفت «بعد از محمدرضا آرزو، این دنیا دیگه جای موندن نیست. محمدرضا با رفتنش پشت ما رو شکست.» شب جمعه است؛ شهدا رو یاد کنیم که اونها هم در محضر ارباب یادمون کنند. @dashti_mohammad