☀️ تابستونها همیشه برای من یه حس خاصی دارن. ظهرها یه گوشه از حیاط میشینم، دفترُ وسایلم رو میارم و شروع میکنم به درست کردن ژورنال، از فکرها، کار های روزمره و اتفاق های کوچیکی که شاید بعدا یادم بره.. صدای گنجشکها، نور آفتاب لابهلای برگها و چند دقیقه مکث وسط نوشتن. واقعا عاشق این حسام. اینکه هیچ عجلهای ندارم و فقط میتونم بشینم بنویسم و به اطرافم توجه کنم.
هرچی کتاب نصفه نیمه و رها شده داشتم رو امروز خوندم. واقعا هیچ کتابی دیگه برام نمونده که بخونم. فکر میکنم بازم برم تو کتابخونه خودمو ثبتنام کنمم.