گاهی تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که وسط اتاق دراز بکشم و به سقف خیره شم. بعد از چند دقیقه مشکلات هنوز سر جاشون هستن اما من دیگه اونقدر ازشون خسته نیستم.
امروز بعدازظهر خالم یهو زنگ زد گفت آماده شید با ماشین میام دنبالتون بریم پل طبیعت. آماده شدیم و راه افتادیم، توی راه هم آهنگ گذاشتیم. کل مسیر به آهنگ خوندن و حرف زدن گذشت. بعد که رسیدیم یکم نشستیم و خوراکی خوردیم، بعدش اسکوتر برقی اجاره کردم و توی پارک چرخیدمم؛ مدتها بود اینقدر لذت نبرده بودم. بعد از اون رفتم با بهار بدمینتون بازی کردیم تا جایی که از خستگی نمیتونستیم راه بریم. آخر شب هم که راه افتادیم سمت خونه، باز آهنگ گذاشتیم و مسیر برگشت هم به همون حال و هوا گذشت. حالا که فکر میکنم بعضی شبها لازم نیست اتفاق خاصی بیفته. همین که چند ساعت بهت خوش بگذره برای خوب بودن یه روز کافیه.