آن روز که جانم از این شلوغیها رها شود، میگریزم. نه به سوی هیچ، که به سوی همه چیز. به جنگلی که فریادِ سکوتش، گوش جان را مینوازد. آنجا خانه ای است میانِ درختان، با دری که همیشه به رویِ طبیعت باز است. و من آنجا خواهم بود، کنار فنجانی قهوه، غرق در کتابها و نوشتن.
بعضی چیزا یهویی تو زندگیم اتفاق میوفتن و میشن یک «جرقه». یک جرقه که باعث میشه دوباره به همهچیز امیدوار بشم و یادم بیاد شاید هنوز اتفاقای خوب زیادی مونده باشه.