واقعا دیوونهی زندگیم. هزاران بار به بدترین شکلِ ممکن ناامیدم کرده، زمینم زده. اما با این حال هنوز هم دلم میخواد ببینم چی قراره پیش بیاد و چه چیزایی رو تجربه کنم. هیچوقت نفهمیدم چرا. چرا هنوزم انقدر شوق برای ادامه دادن دارم. تنها جوابی که به ذهنم میرسه دیوانگیه. دیوانگیِ بیش از اندازه.
عاشق چیزهایی هستم که من رو یاد زندگی میندازن. مثل قهوه، آفتابی که توی اتاقم میوفته، یه برش سیب و طبیعت.