از آدمهای بیذوق متنفرم ، زیر بارون راه نمیری چون خیس میشی، روی چمن نشین چون لباسات کثیف میشه، از خوردن شیرینی لذت نمیبری چوت قند ضرر داره، گل واسه چی خریدی؟ فردا خراب میشه میندازیش دور! این آدمها لذت زندگی کردن رو ازت میگیرن و کم کم شما رو شبیه به خودشون میکنن.
از پشت پنجرهی اتاقم، جوانه های ظریف درختان خیابان روبهرو ، شکوفا شدهاند؛ جوانههای سر سبز، جوانههای امیدند که نوای زندگی را سر میدهند . پردهی اتاق، نوازشِ نورِ آفتاب را بر تن دارد و شکلی رؤیایی میسازد؛ انگار خورشید، بوسهای گرم بر پردهی اتاق میزند و دل را به تماشا وا میدارد. این تابلو، هر روز، رویش و طراوت را برای قلبم زمزمه میکند.