کتابها زیباترین غرقکنندهها هستند.
این خیلی قشنگه که تازگی تو تمام عکسهام کتابها هستن؛ انگار بخش مهم و همیشگی از زندگیم شدن. وقتی صفحهها رو ورق میزنم، انگار وارد یه دنیای دیگه میشم، جایی که همه چیز متفاوت به نظر میرسه. بعضی وقتها، وقتی یه کتابم تموم میشه حس میکنم یه قسمت از خودم هم تموم شده. همیشه حس میکنم چیزی از خودم توی کتابها باقی میمونه؛ کلماتی که به من کمک میکنن خودم رو دوباره بشناسم.
روزمو خیلی خوب شروع کردم. توتفرنگیهارو از یخچال درآوردم، شستم و دونهدونه گذاشتم توی یه ظرف و بردمشون اتاق، بوی شیرین توتفرنگی تو اتاق پیچیده بود. آفتاب کمرنگ و لطیفی که از پنجره میتابید روی تختُ توت فرنگی ها، با صدای جیکجیک گنجشکهای روی درختِ خونهی روبهرو ترکیب شده بود و یه حس زندگی میداد. چندتا عکس از توتفرنگیها گرفتم؛ نور آفتاب و رنگ قرمزیشون کنار هم خیلی زیبا شده بود. بوی کیک نارگیلی ای که مامان درست کرده بود بود هم تو خونه پیچیده بود.