روزمو خیلی خوب شروع کردم. توتفرنگیهارو از یخچال درآوردم، شستم و دونهدونه گذاشتم توی یه ظرف و بردمشون اتاق، بوی شیرین توتفرنگی تو اتاق پیچیده بود. آفتاب کمرنگ و لطیفی که از پنجره میتابید روی تختُ توت فرنگی ها، با صدای جیکجیک گنجشکهای روی درختِ خونهی روبهرو ترکیب شده بود و یه حس زندگی میداد. چندتا عکس از توتفرنگیها گرفتم؛ نور آفتاب و رنگ قرمزیشون کنار هم خیلی زیبا شده بود. بوی کیک نارگیلی ای که مامان درست کرده بود بود هم تو خونه پیچیده بود.