این چند روز رو با مامان بزرگم گذروندم، باهم تو حیاط سبزی خُرد کردیم، شب تو حیاط و زیر درخت انجیرشون خوابیدیم، از درخت انجیر چیدیم شستیم و خوردیم، باهم اخبار دیدیم، به گربه هاش غذا دادیمو نازنازیشون کردیم و تو حیاط صبحونه خوردیم. جزو بهترین روزام شد.
خیره شدن به سقف، هجوم خیالات. تصور کردن بدترین احتمالات. تخیل تمام غمها و تلاشهای بعدش برای پذیرفتن و ایستادگی دربرابرش. نفس عمیق. رها کردن خیالات. بلند شدن و ادامه دادن به زندگی بدون احتمالات.