اما جلوتر واقعاً نفسم بریده شد، برای لحظهای هوا و ضربان قلبم رو گم کردم و حیران موندم.
زمانی که پریش به کلانتر_نوآه استیلنسکی گفت که همسرش توی اتاقش منتظرشه، براش شام آورده و میخواد باهم برگردن خونه. به در و دیوار التماس کردم. نوآه در رو باز کرد و کلودیا رو دیدم. فراموش کردم چطور نفس بکشم.
جلوهای بود از هرآنچه که با وجود من نابود شده بود و داستان ثابت «اگر من نبودم همه چیز بهتر پیش میرفت».
هدایت شده از _ミカエラ
_Ida.
پیشگوی قهاری بود، حیف که چندان عمر نکرد. همسر سموئل و مادر پسرش.
_Heal:
پیرمردی که توی خونه سرگردونه و باید خروجی پیدا کنه.
برای: داوود
_ممد و دوستان.