هدایت شده از 〔 𝗛𝗚'𝗚𝗜𝗙 〕
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 〔 𝗛𝗚'𝗚𝗜𝗙 〕
713.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از Profile
⭕️چنل 2 کا فروشی
بدون برنامه و ممبر فیک
ممبرا فعال
خریدار پی: @Pv_salive
یه همسایه موخام من سله سولیمون
امارش بالا باشه سله سولیمون
بالای ۱۰۰ باشه سله سولیمون
چشاش قشنگ باشه سولیمون
اعضاش فعالش باشن سولیمون
بیا پی که ریپمممم سله سولیمون
@S_a_jj_a_bi
🛐✨🛐✨🛐✨🛐✨
✨🛐✨🛐✨🛐✨
🛐✨🛐✨🛐✨
✨🛐✨🛐✨
🛐✨🛐✨
✨🛐✨
🛐✨
✨
#رمان
#الماس_ابی
نویسنده: ناشناس
عمارت «بلکوود» همیشه بوی سردی میداد، بوی سنگهای مرمر و شمعهای قدیمی. برای تیانا، این عمارت فقط یه خونه نبود؛ یه هزارتوی بزرگ بود که توش باید یاد میگرفت چطور بدون اینکه دیده بشه، از گوشهی دیوارها رد بشه.
تیانا با همون جثهی کوچیکش، سینی سنگین چای رو با احتیاط روی میزِ پذیرایی گذاشت. دستان کوچکش میلرزید، اما نگاهش ثابت بود.
آتسا، در حالی که داشت با انگشترهای الماسش ور میرفت، بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت: «تیانا! چای سرد شده. دوباره ببرش و تا وقتی که بخار ازش بلند نشه برنگرد. نکنه میخوای مثل اون خدمتکارهای بیاستعداد اخراجت کنیم؟»
آریا خندهی ریزی کرد و با پاش به لبهی لباسِ مندرس تیانا لگد زد: «اووه، معذرت میخوام! پام به این تیکه پارچه که تنت کردی گیر کرد. یادت باشه جای تو همیشه کفِ زمینه، نه کنار ما.»
تیانا هیچ نگفت. سرش رو به نشونهی اطاعت پایین انداخت، اما توی ذهنش داشت تمامِ رفتارهای اونا رو تحلیل میکرد. اون میدونست که آتسا امروز صبح یواشکی یه نامه رو از جیبِ کتِ عمو برداشته و توی گلدونِ سفالیِ لابی قایم کرده. آتسا فکر میکرد تیانا فقط یه دختر ۵ سالهی سادهست که حتی نمیتونه تا ده بشمره، اما اون نمیدونست که تیانا دقیقاً میدونه اون نامه چی بود و چه رازی رو تو خودش نگه داشته…
ادامه دارد....
https://eitaa.com/klbeh_rvyayi