eitaa logo
Dusk
347 دنبال‌کننده
11 عکس
20 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
پروف فیک جوین شو @prof_fiIkk
یکی ک دخترم بشه پی @ aqa_Arash
ی دختر بیاد حرف بزنیم @ aqa_Arash
🛐✨🛐✨🛐✨🛐✨ ✨🛐✨🛐✨🛐✨ 🛐✨🛐✨🛐✨ ✨🛐✨🛐✨ 🛐✨🛐✨ ✨🛐✨ 🛐✨ ✨ نویسنده: ناشناس عمارت «بلک‌وود» همیشه بوی سردی می‌داد، بوی سنگ‌های مرمر و شمع‌های قدیمی. برای تیانا، این عمارت فقط یه خونه نبود؛ یه هزارتوی بزرگ بود که توش باید یاد می‌گرفت چطور بدون اینکه دیده بشه، از گوشه‌ی دیوارها رد بشه. تیانا با همون جثه‌ی کوچیکش، سینی سنگین چای رو با احتیاط روی میزِ پذیرایی گذاشت. دستان کوچکش می‌لرزید، اما نگاهش ثابت بود. آتسا، در حالی که داشت با انگشترهای الماسش ور می‌رفت، بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت: «تیانا! چای سرد شده. دوباره ببرش و تا وقتی که بخار ازش بلند نشه برنگرد. نکنه می‌خوای مثل اون خدمتکارهای بی‌استعداد اخراجت کنیم؟» آریا خنده‌ی ریزی کرد و با پاش به لبه‌ی لباسِ مندرس تیانا لگد زد: «اووه، معذرت میخوام! پام به این تیکه پارچه که تنت کردی گیر کرد. یادت باشه جای تو همیشه کفِ زمینه، نه کنار ما.» تیانا هیچ نگفت. سرش رو به نشونه‌ی اطاعت پایین انداخت، اما توی ذهنش داشت تمامِ رفتارهای اونا رو تحلیل می‌کرد. اون می‌دونست که آتسا امروز صبح یواشکی یه نامه رو از جیبِ کتِ عمو برداشته و توی گلدونِ سفالیِ لابی قایم کرده. آتسا فکر می‌کرد تیانا فقط یه دختر ۵ ساله‌ی ساده‌ست که حتی نمیتونه تا ده بشمره، اما اون نمی‌دونست که تیانا دقیقاً می‌دونه اون نامه چی بود و چه رازی رو تو خودش نگه داشته… ادامه دارد‌.... https://eitaa.com/klbeh_rvyayi