هدایت شده از 𝒜𝗻𝗲𝗺ᦅ𝗶𝗮
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم ؛
از صبر ویرانم ، ولی چشمانتظارت نیستم .
یک روز میآیی که من نه عقل دارم ، نه جنون ؛
نه شک به چیزی ، نه یقین ، مست و خمارت نیستم .
شبزندهداری میکنی ، تا صبح زاری میکنی ؛
تو بیقراری میکنی ، من بیقرارت نیستم .
پاییز تو سر میرسد ، قدری زمستانی و بعد ،
گل میدهی ، نو میشوی ، من در بهارت نیستم .
-افشین یداللهی