eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.5هزار دنبال‌کننده
11.6هزار عکس
2.3هزار ویدیو
72 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه ناگفته ی انسان های نام آشنای غریب را ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم (شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
تازه می فهمیم چقدر این خانواده‌ها با کوچکترین توجهی به شهیدشون شاد می شن و چقدر چشم انتظار رفقای بچه شون هستن
با خاطره‌ای..... عکسی.......ذکر خیری.....
وای بر ما که چقدر حرف نگفته از شهدا و جریانات جنگ رو نگفتیم و دنبال دل خودمون رفتیم.....
جاییکه بمون احترام نگذاشتن، دلخور شدیم...... ما رو بالای مجلس جا ندادن، ترک کردیم...... دعوتمون نکردند، قهر کردیم....... پاکتمون سبک بود، نرفتیم......... جواب رد شنیدیم، از پا افتادیم.....
یادش بخیر روزایی که خلوص چاشنی کارمون بود و خوبیها رو به پای رفقامون میذاشتیم..... به شهر میومدیم و اول خونه بچه های تو جبهه سر میزدیم کار اونا زمین نباشه.....مجروحیت خودمون رو پنهان می کردیم تا ریا نشه......نمازمون رو فقط برای خدا می خوندیم و بس.....
فکر نکنید با خودم هستم، نه، ما که از این ها مبرا بودیم..... با همونایی هستم که اجرشون رو گرفتند و الان همنشین خوبا هستن و شایدم گوشه ای دارن می سوزن و می سازن
فقط یادمون نره، جنگ که تموم شد.......تازه کار ما شروع شده بود..... تازه تکلیفمون شروع شده و باید این حماسه ها رو تثبیت می کردیم....... همین 👋
صبح ما خیر است ای یاران، ز پیغام شما جان ما مست است دائم، از می جام شما کام ما هر صبح شیرین گردد از پیغامتان چون عسل شیرین کند یزدان ما، کام شما 🌴🌾🌷🌴🌾🌷 🌹سلام. صبح جمعه تون بخیر!🌹
🍂 🔻 خاطرات اسارت نگهبان‌ها وقتی می‌خواستند اسم کسی را بنویسند، اسم کوچک، اسم پدر و پدربزرگش را می‌نوشتند. کاری به فامیلی فرد نداشتند. بعضی وقت‌ها بچه‌ها آن‌ها را سرِ کار می‌گذاشتند و اسم‌های عجیب و غریب بِهِشان می‌گفتند. یک شب، یکی از اسرا داشت نماز شب می‌خواند. نگهبان صدایش کرد و پرسید «اسمت چیه؟» گفت «شنبه». گفت «اسم پدرت؟» گفت «یک‌شنبه». گفت «اسم پدربزرگت؟» گفت «دوشنبه». صبح آمد سرِ صف و گفت «اسمی رو که می‌خونم بلند شه». بعد نگاه کرد به کاغذی که توی دستش بود و گفت «شنبه، یکشنبه، دوشنبه». تا اسم را خواند همه زدند زیر خنده. بیچاره مانده بود که چه بکند. راوی:مهدی ایتوک @defae_moghadas 🍂
@defae_moghadas
🍂 🔻طنز جبهه 🔅 رسد آدمی به جایی... بعدازظهر بود و گرمای جنوب. هر كس هر كجا جا بود كف چادر استراحت می‌كرد. آن‌قدر كه جای سوزن انداختن نبود. اگر می‌خواستی از اين سر چادر به آن سر چادر سراغ وسايلت بروی، بايد بال در مي‌آوردی و از روی بچه‌ها پرواز می‌كردی. با اين حال بعضیها سرشان را می‌انداختند پايين و از وسط جمعيت رژه می‌ رفتند و دست و پا و گاهی شكم بسياری را هم لگد می كردند و اگر كسی حالش را داشت، بلند می‌شد ببيند كيست و دارد چه كار می‌كند. در آن اوضاع یکی که حال بیشتری داشت برگشت و به او ‌گفت: «رسد آدمی به جايی كه به جز خدا نبيند.» او هم دوباره روانداز را روی صورتش ‌كشيد و لبخندزنان ‌خوابيد. کانال حماسه جنوب @defae_moghadas 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا